پیش از آنکه واپسین نفس را برارم
پیش از آنکه پرده فرو افتد
پیش از پژمردن آخرین گل
برانم که زندگی کنم
برآنم که عشق بورزم.
برآنم که باشم.
در این جهان ظلمانی
در این روزگار سرشار از فجایع
در این دنیای پر از کینه
نزد کسانی که نیازمند منند
کسانی که نیازمند ایشانم
کسانی که ستایش انگیزند٬
تا دریابم
شگفتی کنم
بازشناسم
که ام
که می توانم باشم
که می خواهم باشم٬
تا روزها بی ثمر نماند
ساعت ها جان یابد
و لحظه ها گرانبار شود
"مارگوت بیکل"
"ترجمه احمد شاملو"
اولین بار که با متال آشنا شدم اول دبیرستان بودم. در آن زمان تو ایران به اصطلاح متال بازها غالبا موسیقی متال را با Metallica می شناختند و البته گروههایی مثل: Iron Maiden , megadeth, sepultura, slayer و... از شهرت نسبی برخوردار بودند و در این بین گروهی هم به نام Death وجود داشت که در كشور ما بین شنونده های حرفه ای تر تقریبا مشهور بود و يكي از اولين گروههايي كه ترجمه ي ترانه هايش بصورت كتاب منتشر شد.
من از همان آغاز آشنايي با اين گروه ديوانه وار بهش علاقه مند شدم .
حدود ۷ سال از آن زمان می گذرد و خيلي از موسيقي متال فاصله گرفته ام اما تا امروز یک گروه ٬ یک نوازنده ٬اصلا بهتره بگم چاک شلداینر با من مانده ٬ هنوزم باهاش حال می کنم .هنوزم هر وقت گوش مي دم انگار دفعه اولمه٬انگار هيچ وقت كهنه نمي شه ٬هميشه تازس
اما منظور از این پست٬ ۱۳ دسامبر سال ۲۰۰۱ (۲۲ آذر) روز درگذشت چاک شلداینر امپراتور دث متال و بنیانگذار گروه دث می باشد به همین مناسبت این پست مقاله ايست كه به مناسبت سالگرد در گذشت چاك نوشته شده و من اين مقاله را سالها پیش از سایت راک نما (فكر كنم اين سايت ديگه جمع شده يا آدرسش عوض شده٬به هر حال من نتونستم پيداش كنم)گرفتم.
***
مرگ امپراتور
اگر مرگ نبود همه آرزویش را می کردند ( صادق هدایت )
دوران، دوران مرگ است . لیوتار مرگ ایدئولوژی ، سونتاگ مرگ تراژدی ، فوکو مرگ انسان ، سالی مرگ نقاشی و بلتینگ مرگ تئوری را جار زده اند . در این مرگستان ، دث متال ، بیان عواطف انسان دزمانده سرزمین هایی است که « خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است ».
دث متال ، بینش هنری – فلسفی پسامدرنیستی است آراسته شده با هنر گروتسک ، نگرش نیچه ، ادبیات ادگار آلن پو و سمبولیسم تلخ و مستی آور آرتور رمبو که ذهن ناتوان و عاجز انسان راحت طلب امروزی به آن صدها برچسب زده است . امروز که هنوز در روزهای نخستین قرن بیست و یکم هستیم ، فرصت مناسبی است تاتجربه را بر قضاوت پیشاپیش ارجح بدانیم . این روزها که هر نوع موسیقی تجاری و عوام پسند را تنها به علت سهل الهضم بودن بهتر و ارزشمند تر از موسیقی واقعی به شمار می آورند ، و هنر ناب خونین دل است چرا که « خزف می شکند بازارش » .

عصر روز سیزدهم دسامبر 2001 ، ساعت 16 ، در حالی که تامپای فلوریدا را هوایی مه آلود و خاکستری رنگ در بر گرفته بود ، چاک شلداینر ، امپراتور دث متال ، پس ازمبارزه ای طولانی با تومور بدخیم مغز ، سرانجام به سرنوشتی که معتقد بود همچون حقیقتی در پس پرده سردر گمی ها او را انتظار می کشد پیوست . بزرگ شاعر و فیلسوف دنیای متال ، عبور برای یافتن نیمه حقیقی خود را از سال ها قبل در اشعارش منعکس کرده بود . از زمانی که هنوز پانزده سال بیشتر نداشت . در آن روزها ، چاک شلداینر با همکاری دو هم مدرسه ای به نام های ریک رز Rick Rozz و کم لی Kam Lee گروه منتس Mantas را تشکیل داده بود . در زمانی که دنیای متال با ظهور گروه هایی چون متالیکا Metallica و اسلایر Slayer به سمت و سوی تکامل می رفت ، در غرب ایالات متحده گروه پازسد Possessed نوع دیگری از متال را ابداع کرد که امروزه می توان آنرا در ژانر دث متال جای داد . با این وجود مجموعه چهار آهنگی منتس که عنوان « مرگ با متال » را بر خود داشت ، موقعیتی هم ارز با پازسد در شرق ایالات متحده به ارمغان آورد . بعدها شلداینر از آن روزها به تلخی یاد می کند : « موقعیت مکانی برای اجرای این نوع موسیقی غیر ممکن بود ، مردم به چشم تحقیر به ما می نگریستند و گروه های دیگر ساکن ارلاندو Orlando گمان می کردند ما زباله خالص هستیم . البته آن روزها ما خیلی پر سر و صدا بودیم ولی داشتیم دث متال را پایه گذاری می کردیم و درکش برای همه سنگین بود .»
این عدم حمایت از چاک و گروهش سرانجام به فروپاشی منتس منجر شد . در 1984 ، شلداینر ، با روحیه ای فولادین گروه جدیدی تشکیل داد و نامش را مختصر و پر مفهوم ، مرگ Death نهاد . در ابتدا نمی دانست که گروه را در تامپا یا کالیفرنیا مستقر کند ضمن آن که عشق او به مادرش مانع از دل کندنش از فلوریدا بود .
در ماه مه 1985 ، درست پس از هجدهمین سالروز تولدش ، Rozz و Lee را به کمک فرا خواند تا آلبوم « حکومت ترور » Reign of Terror را خلق کند . شلداینر به سادگی در خصوص « حکومت ترور » می گوید : « این بار موسیقی ما حتی سنگین تر از قبل شده بود به طوری که فراسوی ادراک بود ».
نهم مارس 1985 ، چاک شلداینر ، ریک رز و کم لی این فرصت را می یابند تا یک دموی استودیویی ضبط کنند . « مرگ جهنمی » Infernal Death آخرین دموی این تیم بود . در همان موقع اسکات کارلسون Scott Carlson نوازنده بیس اهل میشیگان توجه چاک را به خود جلب کرده بود ، به طوری که چاک در مورد او گفته بود : « اسکات به راستی یک قاتل است! » . بدیت ترتیب اسکات به ارلاندو می آید و گیتاریستی به نام مت اولیووMatt Olivo را ( که تجربه همنوازی با او را در جنوساید Genocide به دست آورده بود ) به همراه خود می آورد . ولی تنهایی جاک و نبود نوازنده طبل دث را بلاتکلیف به حال خود رها می کند . اسکات و مت به میشیگان باز می گردند و چاک را اندوهگین اما سرشار از روحیه تنها می گذارند .
سپتامبر 1985 ، چاک به قصد همکاری با اریک برشت Eric Brecht نوازنده طبل گروه DRI که آن روزها در رویای خلق سریعترین نوع اسپید متال بود به سانفرانسیسکو باز می گردد .این همکاری چنگی به دل چاک شلداینر نمی زند و در نهایت با بازگشت او به فلوریدا در ما دسامبر ، خاتمه می یابد . در همان روزها گروه اسلاتر Slaughter طی یک تماس تلفنی از وی دعوت می مند تا برای ضبط آلبوم استراپادو Strappado به آن ها در تورنتو ملحق شود . چاک به ناچار می پذیرد و ژانویه 1986 تمرینات را با اسلاتر آغاز می کند . گر چه نوازندگی در یک گروه برای او لذت بخش است ، بار دیگر نیاز به بیان ایده ها و دیدگاه های درونی در قالب موسیقی به سراغ او می آید . او کار را نیمه تمام رها می کند و به سان فرانسیسسکو می رود تا با کریس رایفرت Chris Reifert ملاقات کند . در آوریل آن سال چاک و کریس یک دمو شامل سه آهنگ با نام « مثله کردن » Mutilation ضبط می کنند . این دمو نظر استودیو کامبت Combat را جلب می کند به طوری که به دث فرصت داده می شود تا یک آلبوم کامل را تنظیم و اجرا کند .
جولای 1986 ، چاک و کریس در یکی از استودیوهای کامبت ، در فلوریدا شروع به کار می کنند ولی به دنبال معایب و ضعف های استودیو فلوریدایی بالاجبار به استودیوی موزیک گرایندر Grinder Music در کالیفرنیا نقل مکان می کنند و کار میکس آلبوم را به رندی برنز Randy Burns واگذار کرده و به خانه باز می گردند . هنوز میکس آلبوم به پایان نرسیده که چاک و کریس با گیتاریستی به نام جان هند John Hand آشنا می شوند . این دوستی به قدری پیشرفت می کند که آنها تصمیم می گیرند عکس جان را ، گرچه هیچ گاه حتی یک نت با دث ننواخت ، پشت جلد صفحه نخست خود در کنار عکس های خود چاپ کنند .
ماه مه 1987 ، آلبوم « زخم خونین را فریاد کن » Scream Bloody Gore عرضه می شود و توجه منتقدان را به شدت جلب می کند . چاک شلداینر در این آلبوم آهنگساز ، شاعر ، گیتاریست ، نوازنده بیس ، خواننده و حتی طراح جلد صفحه و لوگوی گروه است . پس از موفقیتی که این آلبوم به دست می آورد سه نفر از گروه فلوریایی مسکر Massacre از جمله ریک رز ، به چاک می پیوندند تا اولین تور گروه را راه اندازی کنند . طی کنسرتی که این گروه در میلواکی می دهد ، سه آهنگ جدید نیز به نام های « مرده متولد شده » Born Dead ، « تابوت باز »Open Casket و « پریز را بکش » Pull the Plug که نشان دهنده جا افتادگی و پختگی گروه بود نیز به مردم معرفی می شود .
آوریل 1988 ، دث در استودیوی موریساند Morrisound فلوریدا که پاتوق بزرگترین گروه های دث متال ( موربید انجل Morbid Angel ، کنیبال کورپس Cannibal Corpse و ناپالم دث Napalm Death ) به حساب می آید و با راهنمایی های دن جانسون Dan Johnson آلبوم دوم خود ، « جذام » Leprosy را می آفریند . جذام که همچنان در مکتب Slayer / Venom ساخته شده بود اکید بیشتری بر پاساژهای ملودیک ( که بعدها تبدیل به امضای دث شد ) دارد . این اثر همانند بمبی در جنبش زیرزمینی متال منفجر می شود و تاثیر به سزایی بر گروه های دث متال اروپایی همچون انتومبد Entombed و ناپالم دث می نهد . ناپالم دث ، که همان موقع آلبوم « ویرانی هارمونی » Harmony Corruption را در همان استودیو ضبط کرده بود حتی قبل از دث و پازسد درگیر جنبش دث متال شده بود ، نوع خاص نواختن ریتم گیتار را از قطعه « پرواز زنبور عسل » و نواختن طبل را از موسیقی جز Jazz به عاریت گرفته بود ، به علت ابداع دث متال مینی مالیستی با دو آلبوم « تفاله » Scum و « از بردگی تا انهدام » From Enslavement to Obliteration که پنجاه و چهار آهنگ را در زمانی کوتاه جای داده ، خود از مطرح ترین گروه ها به شمار می آید .
« تفاله » مجموعه ای تلفیقی از هارمونی « ترش متال » Thrash Metal با نگرش « پانک راک » Punk Rock بود که کوتاه ترین آهنگ تاریخ موسیقی « تو رنج می کشی » You Suffer که تنها 75/0 ثانیه طول می کشید را در بر داشت ، موجبات همه نوع سوء تفاهم بین موسیقی دوستان و منتقدان را فراهم می آورد . اشعار آلبوم به قدری زیبا و عمیق بود که توجه همه صاحب نظران اشعار راک را بر می انگیخت و شیوه نواحتن طبل ( اجرای نت های چهارلاچنگ با تمپوی بالاتر از دویست و چهل روی طبل Snare ) طبل نوازهای جز را متعجب می کرد . قطعه « تو رنج می کشی » مشتمل بر دو گیتاریست ، یک گیتار بیس ، طبل ، فید بک آمپلی فایرها و شعری به غایت فلسفی ، با همکاری جان زرن John Zorn که « پیر جز » لقب گرفته بود نواخته شد . در Bands by Night گزارش شده است که متالیکا با شنیدن کل این آلبوم در یک مهمانی ، به مدت یک ساعت هیچ حرفی با یکدیگر نمی زدند!
تاثیر پذیری ناپالم دث از دث به این معناست که بزرگان دث متال ، چاک شلداینر را به عنوان مغز متفکر سبک پذیرفته و از این رو لقب امپراتور و پدر خوانده به وی داده بودند . ( این نکته که گروه های دث متال همواره یکدیگر را با اسامی مستعار می خواندند قابل ذکر است ؛ برای مثال می توان از کنیبال کورپس که در میان دیگر گروه ها بنام شهرشان ، بوفالو Buffalo مشهور هستند نام برد ).
« جذام » سرشار از مفاهیم عمیق است . هر قطعه این مجموعه به گونه غریبی بیانگر واقعت هولناکی است که بسیار مخوف تر و مشوش کننده تر از داستان های تخیلی خون آشام ها و زامبی هاست . اشعار این آلبوم به گونه ای هنرمندانه اشاره به مضامینی چون جنگ افروزی ، مرگ ترحم ، مرگ انسانیت ، ارتجاع سیاه و عدم اطلاع از زندگانی پس از مرگ در قالب استعاراتی مانند « جذام » و .... دارد .
با این حال اعضای گروه بار دیگر چاک را تنها می گذارند . او که همواره از یک سو درگیر مسائل فکری خویش است ، هرازگاهی باید زجر تنها ماندن را تحمل کند ، پناه او طبیعت ، دریا ، گل هایش و خانه و خانواده اش است . خوشبختانه همواره نوازندگانی که او را تحسین می کردند و همراهی او برایشان به رویایی می مانست به یاریش شتافتند . همچون جیمز مورفی James Murophy گیتاریست نابغه فلوریدایی که با هر گروهی همنوازی کرده بود موجب ارتقای کلی در موسیقی آن گروه بوده است . در روزهای واپسین سال 1989 چاک شلداینر نومید از ریک رز که علاقه ای به ارتقاع و پیشرفت نشان نمی داد به ستوه آمد و سرانجام جیمز مورفی را جایگزین او کرد .
« درمان روحانی » Spiritual Healing به تهیه کنندگی اسکات برنز Scott Burns ضبط می شود . چاک می گوید : « درمان روحانی ، نشانگر آوایی است که می توان از دث متال توقع داشت ، هنگامی که تاکید بر عمق موسیقایی اثر و غنای اشعار فراتر از مزخرفاتی چون شیطان پرستی است و من معتقدم با این آلبوم می توان نظر بسیاری از مردم را نسبت به این موسیقی تغییر داد . »

چاک در قطعه « هیولای زنده » Living Monstrosity سخن از مادران معتادی می راند که فرزندان معتاد به دنیا می آورند و در « اعماق ذهن» Within the Mind از قدرت و قوای فردی انسان و اعتماد به نفس سخن می گوید . یک بار دیگر اتفاق بد همیشگی حادث می شود . تری باتلر Terry Btler و بیل اندروز Bill Andrews دث را ترک می کنند و جیمز مورفی برای ضبط آلبوم « دلیل مرگ» Cause of Death به ابیچواری Obituary می پیوندد . رسانه ها شروع به شایع پراکنی راجع به شلداینر می کنند . زمانی که نیروی درونی او به یازیش می آید تا آلبوم « بشر » Human را تکمیل کند ، چاک در کتابچه آلبوم از کسانی که از موسیقی حمایت می کنند نه از شایعات قدر دانی می کند . « بشر » نقطه عطفی در همه تاریخ دث متال محسوب می شود . ضمن آنکه نخستین آهنگ بدون کلام دث در این آلبوم جای می گیرد و اشعار مجموعه از ادبیاتی قوی تر و عمیق تر نشات گرفته اند : « تقاضای مرگ با وقار / آیا چیز زیادی برای خواستن است ؟ » و در « چهره پنهان » به مردمی که از اعتماد سوء استفاده می کند حمله می کند : « آسیب پذیز به خاطر اعتماد / حیات هزارتوی معماهاست / هدیه مردمانی که چهره ای پنهان دارند .» در « سیاره متروک » همچون یک پیشگو از ویرانی نسل بشر به دست خویش شکایت می کند : « گذرگاه های افکارمان را محدود ساخته اند / آیا آنها تمثیل ارتجاع اند ؟ » و در « از میان رویا ها نظاره کن » اشاره ای اندیشمندانه به نکته ای دارد که توضیح آن در سروده او به راحتی آشکار است : « چشمانت را ببند و دمی ثصور کن هستی ات را بدون هر آنچه که با چشمان باز ، بی تردید پذیرفته ای .»
1993 چاک شلداینر با خلق « الگوهای فردی » Individual Thought Patterns افق های تازه ای به روی دث متال می گشاید . با این آلبوم دث متال به درجه ای از تعالی موسیقایی می رسد که برخی منتقدان به دنبال نام تازه ای برای این سبک می گردند . ریتم های بسیار پیچیده ، بیس هنرمندانه استیو دیجورجیو Steve Digiorgio و آکوردهای Open D موسیقی این آلبوم را حتی از « بشر » فراتر می برد. گرچه برای گوش نا آزموده موسیقی این آلبوم خشونت آلبوم های قبل را ندارد ، ولیکن فریاد های خشمناک چاک شلداینر که به عقیده بسیاری بهترین آواز او در میان آلبوم هایش به حساب می آید ، به هیچ روی جنون جاری در دث را کم رنگ نمی کند .
در این زمان ، چاک شلداینر بسیار درگیر فلسفه و روانشناسی است . او که اوقات فراغت خود را به رسیدگی به گل هایش و بازی با دو سگش ، هایدی و باستر که همواره آن ها را جزء مهم ترین علائق زندگی اش می دانست ، می گذراند . ساعات شب را صرف مطالعه فلسفه و ارتباط عمیق موسیقی با روانشناسی سپری می کند . چاک با الکس وبستر Alex Webster که برای نزدیکی به او کنیبال کورپس Cannibal Corpse را از نیویورک به فلوریدا آورده است ، در بسیاری از یافته ها هم سو و هم نظر است . گرچه پاره ای از تفکرات که ذهن وبستر را به خود مشغول داشته همچون خام خواری و ترک گوشت همانند پیروان بیرمنگامی دث متال ، کارکس Carcass ، که نفرت خود را از گوشت خواری در آلبوم « زیاده سخن گفتن از مضرات » Descanting the Insalubrius همچون مانیفیستی که شباهت بسیار آن با « فوائد گیاهخواری » صادق هدایت قابل توجه است ، خیلی تاثیر نمی گذارد ، لیکن نظریه مغاک نیچه ، که نه تنها در دوران پروتومتال ( 1988 – 1983 ) که در دوران مدرن (1988 – 1983 ) ، پست مدرن ( 1966 – 1988 ) و حتی در دوره ارگانیک ( - 1997 ) بانی پدیدار شدن این موسیقی که به طور مستقیم اشاره به مرگ و زجر کشیدن دارد است ، به قول خود او بر ذهنش خالکوبی می شود .
چاک شلداینر تاریخ اجتماعی چهار دوره مذکور موسیقی متال را به خوبی می شناسد و به متال هدونیستی همچون « کیس » Kiss و « جوداس پریست » Judas Priest به شدت عشق می ورزد . او به ارتباط جامعه شناختی این چهار دوره ( سمبولوژیکال – مصرف گرایی – احساس گرایی و اخلاق گرایی ) و رابطه آن با جریان مخالف که همواره در موسیقی متال هر دوره بیان شده است ( هدونیستی – وظیفه شناختی – پوچ گرایی و فراسوی مادیات ) اشراف کامل دارد . به سبب این شناخت عمیق ، چاک شلداینر در دوره خود آثاری ارائه کرده که نقطه اوج آن دوران به حساب می آیند . و بدین ترتیب ، در روزهایی که « احساس » و « اندیشه » ی کانت ذهن خلاق او را به شدت به خود مشغول داشته ، آلبوم « نمادین » Symbolic را می آفریند . بار دیگر اثری سرشار از ادبیات ناب ، موسیقی پربار و مفاهیمی عمیق دنیای متال را متحول می سازد . ترانه « نمادین » که آهنگ عنوان مجموعه است ، اشاره به کودکی به عنوان دوران بی گناهی و روح سرشار از امید دارد . او خود در خصوص دوران طفولیت می گوید : « هنگامی که کودکی بیش نیستی ، زیستن بس سهل و ساده است . تو به راستی از آن چه پیرامونت می گذرد آگاه نیستی ، تو قدم به قدم از بیگناهی دور می شوی . بیگناهی چیزی گران قدر و الهی است . افسوس زمانی که آدم بالغی می شوی و درگیر مشغله روزمره ، به کلی آن را از دست می دهی . بدین سان همواره احتیاج آرام بخشی به نام بیگناهی خواهی بود ، اما دریغا که این دارو تولید و عرضه نمی شود . « آن هنگامی که کودکی بیش نیستی ، می توانی از دوچرخه ات بیفتی ، گِل را ببلعی ، زخمی شوی و خونریزی کنی ، و دوباره سوار دوچرخه شوی .... تا بیشتر و بیشتر سواری کنی .»
موسیقی آلبوم « نمادین» سرشار از فراز و نشیب است و ملودی های جاری در آن به گونه ای غریب زیباست . شلداینر یکایک نت ها را با ظرافتی که نشانه آگاهی او از روانشناسی نت هاست و به ندرت در آهنگسازان هم رده او دیده می شود ، برای همه سازهای اثرش نوشته است . فراتر از آن ، احساسی که در اشعار آلبوم سیلان می کند ، کاملا با بهره گیری از اصول شعر ارسطو ، همان گونه که رمبو می سراید ، سروده شده است . در اشعار کاملاً سمبولیستی آلبوم ، سخن از قضاوت ها ، تعصب ها ، ابهام ها و اصالت وجود انسان گفته می شود .
از آن جا که استیو دی جورجیو و اندی لاروک گرفتار گروه های خویش اند ، شلداینر با همکاری جن هاگلن ( طبل ) ، کلی کانلن ( بیس ) ، و بابی کولبل ( گیتار ) این آلبوم را ضبط می کند . از یک نقطه نظر این آلبوم برترین اثر دث متال دو دهی 80 و 90 شناخته می شود . پایان این آلبوم ، با بهره گیری از صدای محزون گیتار آکوستیک و سولوی گیتار الکتریک ، به مرثیه ای در قالب موسیقی می ماند که مو را بر اندام شنونده راست می کند .
مقوله دث متال قابل بحث ترین موضوع راک امروز است . افسوس که تا حادثه ای ما را به خود نیاورد پای بحثی به میان نمی آید و این بار مرگ یک شاعر ، آهنگساز و یکی از متفکران بنیانگذار مکتب دث متال بهانه ای شد تا لابلای نقل زندگی هنری او ، اشاره ای کوچک به این ژانر گرانمایه مدفون زیر قضاوت های عوام نیز داشته باشیم .

پس از اجرای کنسرت های آلبوم « نمادین » چاک شلداینر تصمیم به آغاز پروژه جدیدی با عنوان Control Denied می گیرد و از دو نوازنده گمنام در عین حال قدرتمند با نام های شانن هم Shannon Hamm و ریچارد کریستی Richard Christy در کنار تیم آیمر Tim Aymar خواننده هزار صدای گروه Psychoscream و استیو دی جورجیو ، بیس نواز افسونگر متال بهره می گیرد . در واقع کنترل دیناید یک گروه پاور متال Power Metal است که ساختار موسیقایی آن بسیار به دث شباهت دارد و با این وجود ، از اِلِمان های موج نو هوی متال انگلیسی ( N.W.O.B.H.M. ) نیز انباشته است . کنترل دیناید با ضبط قطعه ای به نام « هنگامه وضوح » خود را به ثبت می رساند . ولی ناگهان چاک کار را متوقف می کند چرا که نشانه های تولد آلبوم دیگری از دث را در روح خود در می یابد . او از نوازندگان کنترل دیناید می خواهد تا برای ضبط این شاهکار وی را یازی کنند . اسکات کلندن Scott Clendenin جای خالی استیو دیجورجیو را که در آن زمان ، مشغولیات خود را دارد ، پر می کند و چاک خود خواندن آوازها را بر عهده می گیرد .
« آوای پایداری » The Sound of Perseverance با اصولی ترین و علمی ترین شکل آهنگسازی و اشعاری متاثر از افکار فردریش ویلهلم نیچه ، فی الواقع آخرین آلبوم دث است . در دفترچه آلبوم ، چاک ، آخرین اثرش را به « همه کسانی که رویاها و خواسته های مثبت دارند » تقدیم می کند و بار دیگر از هوادارانش می خواهد به جای شایعات از موسیقی حمایت کنند و به کسانی که در عناصر منفی غرق شده اند هشدار می دهد که به خود بیایند و تفاوت « زنده بودن » با « وجود داشتن » را دریابند . پشت جلد دفترچه جمله ای از کتب « فراسوی نیک و بد » اثر نیچه نقش بسته . و روی جلد را به نقاشی زیبایی که نشان دهنده مغاک است آراسته . هر آهنگ این آلبوم می تواند ذهن شنونده را برای مدت طولانی به خود مشغول کند و در پایان « هنگامه وضوح » منتهی با اجرای دث فرجام دهنده افسانه دث می شود . چاک در پایان این آهنگ ، با احساسی شگرف و هوک انگیز خدا را صدا می زند و از او پاسخ می طلبد . این قسمت که در شعر آهنگ نگاشته نشده بود هنگام ضبط به وقوع می پیوندد و همگان را در استودیو متحیر و میخکوب میکند . پس از آن چاک با اجرای « مسکن » Painkiller اثر جوداس پریست Judas Priest تعلق خاطر خود به گروه های متال نسل اول را اثبات می رساند گرچه هارمونی هایی که او استفاده می کند به مراتب قوی تر و استادانه تر از اجرای خود جوداس پرست است .
چاک در « قصه ای بهر گفتن » انگار از آن چه در انتظار اوست با خبر است :
« هنگامی که حقیقت را می چشی / همانند دیگران در خواهی یافت / که برای تو من ماضی ام / قصه ای بهر گفتن ، باز گوش کن ! »
و هنگامی که درگیر کنسرت های آلبوم است ، یک روز دردی در ناحیه گردن خود حس می کند . در آغاز آن را جدی نمی گیرد ولی با طولانی شدن دردو مراجعه به پزشک درمی یابد که دارای نوعی تومور بدخیم مغز است . او بلافاصله تحت معالجه قرار می گیرد و زمانی که علائم بهبودی را در خود می بیند ، شروع به نوشتن آلبومی برای کنترل دیناید می کند . « هنر شکننده وجود » The Fragile Art of Existence در نوع خود شاهکاری است که در عین تازگی ، مهر تاییدی نیز بر آلبوم های دث خصوصا « آوای پایداری » می زند .
« درست هنگامی که زندگی بدون نقص به نظر می رسد چیزی می آید و ما را از پا می اندازد »
چاک شلداینر که در همه آثار خود همچون پیشگویی سخن می گوید ، در این آلبوم ، مهانند مجموعه « آوای پایداری » به صراحت از دژا- وو Deja-vu ، پدیدهای که انسان در حالتی تردید آمیز گمان می برد واقعه ی جاری را در گذشته دیده بوده است ، نام می برد . گرچه پزشکان به او و خانواده اش امید بهبودی می دهند ، گویا چاک به راستی از سرنوشت خود مطلع است که تصمیم می گیرد کنسرت بزرگی در لس آنجلس برگزار کند و از همه آلبوم هایش قطعاتی را برای هوادارانش بنوازد . در این کنسرت آخر ، چاک حتی قطعاتی از آلبوم نخست خود را اجرا می کند . در روز های بعد ، حال او به شدت به سمت بدتر شدن پیش می رود . شیمی درمانی و معالجات معمول سرطان اثری ندارد . مادرش تصمیم می گیرد نوعی معالجه سنتی با گیاهان دارویی را در پیش بگیرد . معالجه سرطان در ایالات متحده بسیار گران است و خانواده شلداینر همه دارایی خود را صرف مداوای چاک کردند . در شرایطی که موسیقی بی مایه و سطحی عوام پسند ، دلارها را به جیب کمپانی ها ، صاحبان شان و شبه هنرمندانی که محبوبیتشان از عمر کوتاهی برخوردار است جاری می کنند ، امپراتور دث متال بیمار و با فقر دست به گریبان است .
کلیه دوستداران او از همه جای دنیا کمک های مالی می کنند و دوستانش ، نیز از جمله استیو دی جورجیو ، الکی وبستر ، جک اوون ، بارنی گرینوی ، گروه مورتیشن و خیلی های دیگر نیز در این کمک ها سهیم اند . تستامنتTestament ، اگزوداس Exodus ، فلوتسم اند جتسم Flotsam & Jetsan ، سادوسSadus و اس.او.دی S.O.D به همراه چند گروه دیگر کنسرتی به نفع چاک تدارک می بینند . این همه کمک مالی و روحی ، و حتی روحیه سترگ خود چاک ، نمی تواند بر تومور بدخیم مغز پیروز شوند و سرانجام ، در حالی که آلبوم دوم کنترل دیناید در مراحل میانی ضبط متوقف شده است ، چاک شلداینر زندگانی را به درود می گوید تا « بر خود استوار شود و آن چه حقیقت دارد را ببیند.»
مرگ او نه تنها دنیای متال ، که موسیقی مدرن را سوگوار و سیاهپوش می کند و اشک از چشمان بسیاری از هنرمندان و هنردوستان دنیا جاری می سازد .

بنشین خوش نشسته ای بر بام
پاکی آوردی ای امید سپید
همه آلودگی ست این ایام
«احمد شاملو»
اولین برف زمستان آنقدر چسبید که دلم خواست بنویسم براش
انگار شاملو دیروز این شعر را گفت
دنياي ما آدم ها عجب جاييه!
بعضي وقتها حالم ازش بهم مي خوره،فقط دلم مي خواد برم يه جا اربده بزنم.يه گوشه مادر بچه اي دارن تو هجوم نامردي هاي روزگار نابود مي شن چرا؟چونكه پدره از بيماري ايدز مرده ،بچه رو از مدرسه اخراج مي كنن ،وقتي با هزار بدبختي مادرش نگهش مي داره تو مدرسه سره كلاس بهش بي مهلي مي كنن هم كلاسياش مسخرش مي كنن بهش مي گن ايدزي.
يه گوشه ديگه يه مشت آدم!(بهتره بگم حيوان)افتادن به جون همديگه ،تو جوي هاي شهرشون خون جاريه بجاي آب زلال.
يه طرفه ديگه يارو رفته كونشو بيمه كرده. يه جا هست كه آدم از بي غذايي مي ميرن يكي گندمشو مي ريزه تو آب كه اون بازار لعنتي را كنترل كنه.
چنذ روز پيش شنيدم تو اين به اصطلاح خبرگزاري ها كه يه ناو آمريكايي يك روستا رو در يه جايي كه يادم نيستكجاست ، بمب باران كرده بعدشم خيلي راحت اين به اصطلاح خبرگزاري ادامه مي ده كه بيم آن مي رفت كه القاعده آنجا باشه ،فكر كن روستا،ناو جنگي!!!! تازه بيم آن مي رفته يعني قطعي نبوده.از اون روستا و بچه هاي شادش چي مونده الان.
راستش حالم يه خورده بده الان .به نظرم ما آدمها بايد بيشتر قدر شادي هاي كوچيكمون رو بدونيم ،نمي دونم تو اين جهنم بدون اينها زندگي چه جوري مي شه.

بازم بين پست هام فاصله افتاده،الانم كه دارم مي نويسم در حقيقت بيكار نيستم اما خودمو بيكار كردم.
ديگه حوصلم سر رفته.بايد يه كاري بكنم،روزمرگي داره اذيتم مي كنه .
فكر كنم يه جور مرگ تدريجي است.اما مي خواهم شكستش بدم...
راستش زندگي هم كمي خسته ام كرده،تنهايي،تلاش بي خودي ،امتحانات و هزار و يك جور مشكل بزرگ كوچيك .اما خدائيش تا امروز جا نزدم گرچه گاهي كم آوردم ولي خيلي زود برگشتم.
***
انگار هرگز اين دنيا از حركت نخواهد ايستاد و سكون حقيقت ندارد ،حركت و تغيير،حكمي است ازلي.
براستي كه همه چيز تند يا كند تغيير مي كند .اگر اين تغيير در اختيار انسانها بود اكثرا تاب آنرا نداشتند و ترجيح مي دادند هميشه ثابت و بدون تغيير بمانند.
***
يه شوخي با مزه با بزرگان سينما.اينجا را كلبك كنيد.
درد من خیلی چندش آور شده است
امروز یک پسر کوچک با زبان نازک خود
لبهء بران شمشیری را لیسید و من فهمیدم
زخم من همهء تیعهء شمشیر را در خود دارد
«شادروان نوذر پرنگ»
نمیدونم شما هم تا حالا توجه کردین که ما ایرانی ها علاقه ی شدیدی به مقایسه کردن داریم .همه را باید با یه چیزی مقابسه کنیم ،اگر هم با کسی خیلی حال کنیم تشبیه ش می کنیم به یک نمونه ی خارجی.
یادم میاد زمانی به رضا کیانیان می گفتند آل پاچینوی ایران آن بنده خدا هم صدایش در آمد که بابا من رضا کیانیانم نمی خواهم مثل کسی باشم در جایگاه خودم از آل پاچینو و امثال آن هم کمتر نیستم.
این داستان سر دراز داره .چند سال پیش هم که کوروش یغمایی رفته بود خارج از ایران برای برگزاریه کنسرت ،داد و بی داد راه انداخته بودند اریک کلاپتون ایران و دیوید گیلمور ،مارک نافلر و ... از این حرفها .استاد یغمایی هم هر وقت توانسته به این مسئله اعتراض کرده.
مطلبی می خواندم تو سایت کوروش یغمایی که در بخش اولش حکایتی را نوشته بود در همین رابطه ، به نظرم خیلی خوب درد دل بسیاری از ایرانی ها را بیان کرده .
حکایت :
روزی اریک کلاپتون (گیتاریست و خوانند ه معروف جهانی ) در میان بادی گارد هایش از تومبیل آخرین سیستم خود پیاده شد تا به محل برگزاری کنسرتش برود . در میان هورا و هیاهوی دوستداران و دوربین های رسانه ها ناگهان به کوروش یغمایی برخورد. به او گفت: تو که
استود یو نداری – جای تمرین نداری – موزیسین نداری – مهندس صدا نداری – صدا بردار نداری – مدیر برنامه نداری – اسپانسر نداری – کنسرت ند اری – امکانات و تجهیزات نداری – رادیو و تلویزیون نداری – تبلیغات و آگهی نداری – کپی رایت نداری – حمایت و پشتیبانی نداری – درآمد نداری – پول ند اری چطور می خواهی بامن که:
استودیو دارم – جای تمرین دارم – موزیسین دارم – مهندس صدا دارم – صدا بردار دارم – مدیر برنامه دارم – اسپانسر دارم – کنسرت دارم – امکانات و تجهیزات دارم – رادیو و تلویزیون دارم – تبلیغات و آگهی دارم – کپی رایت دارم – حمایت و پشتیبانی دارم – درآمد دارم – پول دارم– بجنگی ؟ کوروش یغمایی که،
استودیو نداشت – جای تمرین نداشت – موزیسین نداشت – مهندس صدا نداشت – صدا بردار نداشت – مدیر برنامه نداشت – اسپانسر ندا شت – کنسرت نداشت – امکانات و تجهیزات ندا شت – رادیو و تلویزیون ندا شت – تبلیغات و آگهی ندا شت – کپی را یت نداشت – حمایت و پشتیبانی ندا شت – درآمد نداشت – پول ند ا شت رو کرد به اریک که،
استودیو داشت – جای تمرین داشت – موزیسین داشت – مهندس صدا داشت – صدابردار داشت – مدیربرنامه داشت – اسپانسر داشت – کنسرت داشت – امکانات و تجهیزات داشت – رادیو و تلویزیون داشت – تبلیغات و آگهی داشت – کپی رایت داشت – حمایت و پشتیبانی داشت – درآمد داشت– پول داشت گفت: من که،
استود یو ندارم – جای تمرین ندارم – موزیسین ندارم – مهندس صدا ندارم – صدا بردار ندارم – مدیربرنامه ندارم – اسپانسر ندارم – کنسرت ندارم – امکانات و تجهیزات ندارم - رادیو و تلویزیون ندارم – تبلیغات و آگهی ندارم – کپی را یت ندارم – حمایت و پشتیبانی ندارم – درآمد ندارم - پول ند ارم – از تو که،
استودیو داری – جای تمرین داری – موزیسین داری – مهندس صدا داری – صدابردار داری – مدیربرنامه داری – اسپانسر داری – کنسرت داری – امکانات و تجهیزات داری – رادیو و تلویزیون داری – تبلیغات و آگهی داری – کپی رایت داری – حمایت و پشتیبانی داری – درآمد داری – پول داری - واهمه ای ندارم، ولی به من بگو چگونه کسی که،
استود یو ندارد – جای تمرین ندارد – موزیسین ندارد ..................
اگر می خواهید بقیه ش را هم بخوانید اینجا را کلیک کنید .مطلب بسیار جالبی است به قلم کوروش یغمایی ،در مورد مورد محدودیت هایی که در این سالها بر او (البته بر تمام اهالی هنر بویژه موسیقی) تحمیل شده.در پست قبلی ام (زیر زمین امن و تاریک)در مورد این محدودیت ها نوشتم٬ استاد یغمایی هم خیلی خوب بیان کرده.
***
دلم می خواد ایندفعه چندتا لینک یا پیشنهاد جالب هم آخر پست بزارم:
اولیش وبلاگ صدای اعترض معلم است .امیدوارم بعضیها از تنگ نظری ٬ مخالفت ها و انتقادهای الکی دست بردارند و همه اقشار جامعه از این حرکت حمایت کنند تا معلم ها به حق مسلم خودشون برسند.
دومی وبلاگ سعید شنبه زاد موزیسین پیشرو جنوبی است که در فرانسه زندگی می کنه .راستش منم امروز وبلاگش را پیدا کردم ،در اصل یکی از رفقا که خبر داره من چقدر خوره کارهای سعید شنبه زادم امروز آدرس این وبلاگ را به من داد.
روایت ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده از زنان زندانی را هم اینجا میتوانید بخوانید ،بسیار زیبا و تاثیر گذار است .به امبد آزادی هرچه زود تر تمام کسانی که به ناحق در زندان هستند.
یه سوتیه باحالم جام جم داده ٬حتما ببینید.گرچه من فکر نکنم سوتی باشه.
سایت high hopes هم به همت لرد آلاهاز جدیدا تاسیس شده در مورد پینک فلوید است البته به زبان فارسی .فکر کنم سایت خوبی بشه،به هر حال تازه سایت راه افتاده و هنوز خیلی کامل نیست.می تونید در خبرنامه سایت هم عضو بشوید تا از آپدیت شدن سایت با خبر بشوید.در هر حال باعث دلگرمی است.
«نه دستانم را می فروشم
نه دهانم را
فقط باد از هر کجا وزید
کمی برای پنجره غمگین می شوم
نه دلم را می فروشم
نه تلفظ نام تو را
گاهی می روم آن سوی خیابان
فریاد می زنم
همان جا که خانه ام نزدیک آزادی است
کسی گمان تاریک نخواهد کرد
خدا بخواهد سلامت به خانه بر می گردم»
حسین قنواتی
مجموعه شعر "خانه ام نزدیک آزادی است"

نمی دونم چرا همیشه نوشتن برایم کاره سختی بوده . بر عکس خواندن و یادگرفتن !
اما خیلی چیزا هست که دلم می خواهد بنویسم٬ خیلی حرفها دارم که تو دلم جمع شده.تصمیم گرفتم هر وقت توانستم بنویسم.راستش مشکل همین وقت لعنتی٬گاهی هیچ کار نمی کنم ولی بازهم وقت کم می آورم.به هر حال گاهی وقت ها ممکن دیر بشه٬ اما سعی می کنم قطع نشه٬منظورم وبلاگ نوشتنه.بهتره زود تر برم سره اصل مطلب.
در حقیقت این دفعه نمی خواهم درد دل کنم (شایدم یه جور درد دل باشه)٬ می خواهم از یک نوع مبارزه بنویسم. که مدتهاست در کشور ما در جریان است ٬ به نظرم یه جور مبارزه همه جانبه ی واقعیی باشه.ولی کمتر دیده شده .شایدم در نگاه خیلی ها اصلا مبارزه نباشه.بهتره روشن کنم چی می خواهم بگم:
ما و اجدادمان هیچ وقت از شر ممیز و ممیزی در امان نبودیم. قصیه یکی دوتا رژیم هم نیست .داستان چند قرن ٬البته شدت و ضعف داشته و داره.بطور طبیعی هیچ انسان آزاده و یا جریان آزاد اندیش تن به سانسور نمی دهد٬اما ممیزی ها هم ابزارهایی برای سرکوب و از بین بردن مقاومت ها در اختیار دارند و این سرکوب ها و خذف کردن ها باعث بروز عکس العمل های مختلف از جانب افراد و جریانهای سانسور شده می شود.یکی ازاین واکنش ها بوجود آمدن جریانهای زیر زمینی است.در حقیقت صحبت من در باره ی خود سانسور نیست. مربوط می شود به جریانی زیرزمینی که در مقابل سانسور موسیقی در ایران ایجاد شده.
از بین تمام جریانهای زیرزمینی٬ موسیقی را انتخاب کردم به دو دلیل:اول اینکه یکی پر جنب جوش ترین و پویاترین جریانهای زیرزمینی است و دومی هم اینکه بخاطر علایقم چند سالی است پیگیر سیر تحولش هستم.
***
قبل از انقلاب فضای مناسبی برای موسیقی به وجود آمده بود و خیلی جوانان با استعداد آن زمان٬ فرصت رشد پیدا کردند.در این دوران هنرمندان خوش ذوقی ظهور کردند که خیلی از آنها هم صاحب سبک بودند ٬ مانند: شهریار قنبری ٬شادروان فریدون فروغی ٬اسفندیار منفرد زاده ٬شادروان واروژان ٬شادروان بابک بیات ٬ ایرج جنتی عطایی ٬اردلان سرفراز ٬ شادروان فرهاد مهراد٬ کوروش یغمایی ٬داریوش اقبالی و... (البته این اسامی را فقط به عنوان نمونه نام بردم و هر کدام در شاخه مشخصی فعالیت می کنند که در جای خود قابل بررسی است ).
اما به فاصله ی کمی بعد از بهمن پنجاه و هفت ٬همزمان با قدرت گرفتن هرچه بیشتر نیروهای متحجر ٬عرصه برای اهالی موسیقی (مثل دیگر جریانهای مخالف تحجر) هر روز تنگ تر و تنگ تر می شد. بعد از مدتی عملا هیچ نوع جریان فعالی در موسیقی جز موسیقی سنتی نداشنیم و اگر هم بعضا هنرمندان بصورت مستقل کاری می کردند امکان انتشار اثرشان را نداشتند.در آن شرایط بیشتر هنرمندان یا خانه نشین شده بودند یا غربت نشین .اندکی هم که هنوز امید داشتند٬ حرکت هایی انجام می دادند.مثل شادروان فرهاد ٬ ولی تاثیر چندانی نداشت .به عبارت دیگر ایران برای خیلی از هنرمندان به زندان تبدیل شده بود .
ناگفته نماند که حضور فعال موسیقی سنتی در آن دوران را مدیون تلاش و زحمات اساتید بزرگی مثل محمد رضا لطفی ٬ حسین علیزاده ٬ محمد رضا شجریان و.... هستیم.که با داشتن نگاهی اجتماعی٬ در آن برهه ی حساس٬ هوشیارانه به حرکت های اجتماعی پیوستند و جریانی را در موسیقی ایران ایجاد کردند که تا امروز ادامه داشته . در حقیقت خود را تحمیل کردند و گر نه متحجرین بدشان نمی آمد همچون قرنهای گذشته نغمه سرایان این سرزمین را به کلی خاموش کنند.ولی این بار هم مثل گذشته ناکام بودند ٬گرچه پیشینیانشان موسیقی شاد ما را به نوحه تبدیل کردند٬ اما این بار نشد.البته سیر تحول موسیقی سنتی ما خود داستان طول و درازی دارد که خارج از بحث ماست.
به فاصله چند سال بعد از انقلاب تقریبا موسیقی غیر از موسیقی سنتی در ایران تولید نمی شد .بیشتر ترانه هایی که مردم گوش می دادند توسط هنرمندانی که به خارج از کشور کوچ کرده بودند تولید می شد.خیلی سازها مانند گیتار در داخل کشور ممنوع بود. بیشتر اساتید موسیقی خانه نشین بودند و یا به صورت محدود شاگردانی را تربیت می کردند.
در آن سالها موسیقی تولید شده در خاج کشور (توسط هنرمندان ایرانی خارج از کشور ) جوابگوی سلیقه های مختلف بود .ترانه های پاپ با کیفیت و موضوعات مختلف ٬تولید و وارد کشور می شد. تقریبا تمام مردم آهنگهای قدیمی را گوش میدادند یا ترانه های تولیدی خارج از کشور را٬ البته غیر آن عده ای که با موسیقی سنتی انس و الفتی داشتند.
اما در این سالها نسل جدیدی در خود کشور بوجود آمد.نسلی که بعد از انقلاب زاده شده . با محدودیت و سانسور بزرگ شده. رشد کردن در چنین محیطی باعث می شود که فرد در مقابل سرکوب و بگیر و ببند و... مقاوم میشود و روش هایی تازه را برای فرار از سانسور پیدا خواهد کرد.
نسل امروز هم مثل قبلی ها صدای خودش را دارد و در مبارزه ای بی امان با محدودیت ها هر روز این صدا بلندتر می شود.
اما مشکلات زیادی بر سر راهش وجود دارد ٬به هر حال برای خلق یک اثر هنری ناب باید زمینه آن مساعد باشد.جدا از تمام محدودیت ها٬سنگ اندازی های زیادی هم در راه فعالات هنر٬بخصوص موسیقی صورت می گرفت. بطوری که علاوه بر ندادن اجازه برای انتشار اثر٬ جرای زنده و نبود امکانات مناسب از قبیل٬ در دسترس نبودن تجهیزات ضبط و مکان تمرین مناسب٬محدودیت های دیگری از قبیل ممنوع کردن خرید و فروش بعضی سازها ٬بالا بودن قیمت ها ٬نبود مراکز آموزشی مناسب و اساتید مجرب و ... به وجود آمده بود و بارها به هنگام تمرین یا اجرایی خصوصی٬ آلات موسیقی را توقیف و یا حتی تخریب می کردند و مشکلاتب برای اجرا کنندگان ایجاد می کردند. از طرفی یک گسست بین دو نسل از موزیسن ها ایجاد شده بود و امکان آموزش درست وجود نداشت و یا کم بود. بیشتر کسانی که وارد عرصه می شدند سردر گم و سر خورده می شدند. کسانی تاب تحمل مشکلات را داشتند انگشت شمار بودند ولی جریان را همین تعداد محدود پیش می بردند.در واقع فشارها و محدودیت ها از این مواردی که من ذکر کردم بسیار بیشتر بود .شاید امروز آنچنان قابل تصور نباشد.این را هم باید اضافه کنم که تا چند سال قبل (تا حدودی هم امروز) قدم گذاشتن در این راه٬ طبیعتا هیچ بازدهی مالی نداشت .کسانی که زندگی خود را در راه گزاردند بار مشکلات اقصادی فراوانی را هم معمولا بر دوش می کشیدند.بطور قطع اگر عشق و اعتقاد نبود٬ هرگز کسی در این راه دوام نمی آورد.
با تمام این مشکلات اولین حرکتها بصورت بسیار محدود آغاز شد٬ بطور دقیق نمی توان تاریخ شروعی را مشخص کرد چون جریانی زیرزمینی است که بصورت غیر رسمی٬ اوایل کمی مخفی و بیشتر در محافل خصوصی٬ بین افرادی خاص شروع شد. اجراها همه خصوصی بود و ریسک بالایی داشت٬ اثار هم معمولا دست به دست منتشر می شد .
احتمالا این سوال پیش می آید موسیقی پاپ داخلی که امروز بسیار بازار پر رونقی دارد از چه زمانی شروع شد.باید بگم که چند سال بعد از جنگ٬ هنگامی که مسئولان احساس کردند جامعه به آن نیاز دارد (شاید در نظر آنها به عنوان سوپاپ ) شروع بکار کرد و کم کم تولیدات پاپ داخلی از تولیدات موسیقی سنتی بیشتر شد و در سالهای اخیر هم به اوج خودش رسید .
جدا از مسئله کیفیت آثار مجاز انتشار یافته در این سالها٬ (گرچه بر خلاف کمیت ٬از نظر کیفیت چندان قابل توجه نبوده) نوع برخورد ممیزی های وزارت ارشاد با موسیقی های معترض و متفاوت به گونه ای بوده که اکثر موزیسین ها ترجیح می دهند فعالیت زیرزمینی خود را با تمام مشکلات ادامه دهند و خیال کسب مجوز و انتشار رسمی اثرشان در داخل کشور را نداشته باشند.البته در اوایل روی کار آمدن دولت خاتمی از سوی وزارت ارشاد آزادی های محدودی داده شد .اولین اجراها زنده رسمی برگذار شد .گروههای مختلفی که سابقا هیچ سابقه اجرای رسمی نداشتند بر روی صحنه آمدند.
در این دوره اکثرا گروهها آثار هنرمندان معروف خارجی را اجرا می کنند یا کارها تقلید صرف از هنرمندان معروف است. با اطمینان می توانم بگویم اولین اثری که موسیقی زیر زمینی ما را تکان داد ( البته چندان زیر زمینی نبود و تقریبا تمام مردم شنیدند)٬ آلبوم "نهال حیرت" اثر کروه اوهام بود که در سال هفتاد هشت منتشر کردند ٬ اشعار از حافظ بود با موسیقی راک .گرچه در نهایت موفق به کسب مجوز و انتشار رسمی نشد٬ اما اینبرنت کمک شایانی به انتشارش کرد و آلبوم را به خانه های مردم آورد٬ این آلبوم تاثیری غیر قابل انکار در جریان موسیقی ما داشت.خیلی ها از آن به عنوان مبدا یاد می کنند.
از آن پس اینترنت هم وارد بازی شد و به وسیله ی ارتباط هنرمند و مخاطب یا هنرمندان با هم تبدیل گشت ٬شاید پیشرفت اصلی هم به دلیل برقراری همین ارتباط صورت گرفت.
یکی دیگر از اتفاقات میمونی که در این عرصه رخ داد٬ برگزاری مسابقه اینترنتی موسیقی زیر زمینی به نام UMC در سال هشتاد و یک بود که تاثیر زیادی بر رون موسیقی زیرزمینی و مستقل ما داشت. باعث آشنایی بیشتر٬ مردم با هنرمندان شد. گروههایی مانند امرتاد ٬۱۲۷ و... در این مسابقه مطرح شدند .
این مسابقه در سالهای 83 و 84 به ترتیب با نامهای TAMO و TAMF بر گزار شد که باز هم تاثیر گذار بود و هنرمندان زیادی فرصت مطرح شدن پیدا کردند (امسال این سایت مسابقه ی فیلم های تک پلانی را ترتیب داده)
البته من قصد ندارم تاریخ نگاری بکنم٬فقط یک مقدار آشنایی. چون بعدها بیشتر در این باره خواهم نوشت.
به هر حال امروز موسیقی زیرزمینی ما جریانی قابل اعتنا است . افرادی که در این عرصه فعالیت می کنند به دور از نظریه پردازی وحرف زدن های بی فایده و نالیدن از شرایط٬ دست بر زانوهای خود گذاشته اند و با تمام محدودیت ها و سنگ انداختن ها به فعالیت در این عرصه ادامه می دهند .
به جرات می توانم بگم علاوه بر مبارزه با مشکلات٬ بسیاری از فعالان این جریان از پیشگامان نوگرایی در موسیقی هستند و به معنای دقیق کلمه موسیقی آنها را می توان متفاوت نامید(مانند: محسن نامجو)
آخر پستم دلم می خواهد از بعضی از گروهها و هنرمندان موسیقی زیر زمینی و مستقل که در متن فرصت معرفی آنها پیش نیامد نام ببرم٬ مانند: هیچ کس که به تازگی آلبوم جنگل آسفالت را منتشر کرده ٬ رپ ایرانیه ایرانی توصیف خوبیه برایش است ولی فکر کنم کمه.٬گروه ميوت ايجنسي که موزیک جالبی داره٬ کهت میان که یکی از بهترین گروهها در سبک متال است. یه پیشنهادم هم آلبوم آدم معمولی اثر گروه راک کیوسک است٬ کار ارش سبحانی آدم را یاد مارک نافلر می اندازه. البته خیلی ها دیگر هستند مثل فانوس که راک می زنه با اشعار سهراب سپهری. یا سالومه که یکی از رپر های خوب ماست.البته خیلی های دیگر هستند که اگر فرصت بشود از آنها خواهم نوشت اما اگر الان می خواهید بیشتر بدانید به سایت های زیرزمین ٬کلاه استودیو یا کافه طهران یه سری بزنید.
برای کسی چه فرق می کنه ؟! اما برای خودم یه فرقکی می کنه!
باید بر میگشتم٬ همان جوری که یه زمانی باید می رفتم.
از همه ی کسانی در این مدت با نی زن همراه بودند تشکر می کنم.اگر عمری باشد باز هم خواهم نوشت.
یا حق
چند وقت پیش داشتم نگاهی به مجله های قدیمی می انداختم ٬ در یکی از مجله ها به مصاحبه ای بر خوردم با یک آهنگساز آمریکایی در باره ی یکی از ساخته هاش به نام :"اپرای راک مصدق".من قبلا این مطلب را خوانده و بی تفاوت از کنارش رد شده بودم اما این بار که خواندمش برای من خیلی جالب بود و البته کمی هم تو فکر رفتم.
از این جهت جالب بود که می دیدم در آن سوی آبها با جوی که رسانه ها ایجاد کردند و افکار عمومی را به هر طرف که می خواهند می برند٬در دورانی که مردم کشوری همچون آمریکا ٬ کشور ما را اغلب با جنگ ٬گروههای تروریستی و متحجر و کتابی مثل "بدون دخترم هرگز" می شناسند٬هنرمندی ٬اثری درباره ی واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد خلق می کند و تلاش می کند شخصی مانند مصدق را بشناسد.او دور از جنجال های تبلیغاتی و بدون تعصب ٬سعی در بیان حقیقت دارد٬حقیقتی که چندان تصویر زیبایی از سیاست مداران کشورش نشان نمیدهد. البته این چیز غریبی در آمریکا نیست.
و البته سوالاتی هم در ذهن من به وجود آورد. اینکه چرا ما در پی شناخت بزرگانمان بر نمی آییم ؟ به جای آن یا از آنها اسطوره می سازیم یا به خاطر اینکه با هم فکران ما مخالفت کرده اند آنها را می کوبیم.چرا ما همیشه گذشته خود را با تعصب نگاه می کنیم و سعی نمی کنیم واقعیت امر را درک کنیم؟چرا بعد از این همه سال ما هنوز درگیر وقایعی مثل مشروطیت ٬ایجاد جبهه ی ملی در دهه سی یا انقلاب سال پنجاه و هفت هستیم و هنوز نتوانستیم دلایل نا کامی هایمان را درک کنیم و هیچ وقت هم تلاشی واقعی برای درکشان نکرده ایم٬همیشه یا با تعصب به قضیه نگاه کردیم یا با گفتن اینکه:« گذشته را ول کن و الان رو بچسب» خودمان را راحت کردیم ٬غافل از اینکه تا گذشته را درک نکنیم از درک آنچه در حال حاضر به وقوع می پیوندد عاجزیم٬دیگر آینده که جای خود دارد.
باز هم سوالاتی هست که برایم بی جواب مانده که حوصله ی گفتنشان را ندارم چون می دانم هر چقدر بگویم باز هم سوالی بی جواب در ذهنم هست .در زیر هم متن کامل مصاحبه با مایکل مین آهنگساز اپرای راک مصدق را بر گرفته از ماهنامه ی فرهنگ و آهنگ (شماره ی پنجم خرداد ۱۳۸۴) را می توانید بخوانید .
***
لفظ کودتا همواره یادآور تصاویری از ژنرال های یاغی برخی از کشورهای جهان سوم است که با استفاده از اصل غافلگیری یک شبه اداره ی حکومت را در دست گرفته و بی درنگ با سیمایی مغرور بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شده و ...
تاریخ معاصر ایران نیز با کودتا بیگانه نیست.کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که موجب برکناری دولت مصدق شد همواره نقطه ی سیاهی در تاریخ معاصر کشورمان به حساب می آید. حتی امروز با گذشت بیش از پنج دهه از آن روزگار هنوز بسیای از آگاهان سیاسی در محافل رسمی و آکادمیک جهان به بررسی تاثیرات این رویداد بر شکل گیری وضعیت حال حاضر خاورمیانه می پردازند.
با توجه به نقش ایالات متحده در این کودتا٬هر گونه اظهار نظری از سوی امریکایی ها همواره از جذابیت ویژه ای نزد ایرانیان برخوردار بوده است.مانند اعتراف دولت امریکا به انجام کودتا و عذر خواهی مقامات رسمی آن کشور که در هنگام ریاست جمهوری "کلینتون" ابراز شد.

"اپرای مصدق" نیز کم بیش اینگونه است.رویدادی که ارتباط مستقیم با ماجرای کودتا دارد و البته در ایالات متحده امریکا به وقوع پیوسته.
شاید بسیار دور از ذهن جلوه کند که هنرمندی در آن سوی آبها ماجرای کودتای ۲۸ مرداد را دستمایه ی اثر هنری خود قرار دهد.ساخت اپرای راک "مصدق" اثر "مایکل مین" در نوع خود رویدادی در خور توجه است.این اثر در قالبی بسیار آوانگارد و به شیوهای حرفه ای ارائه شده است.این اثر چیزی نیست که به عنوان یک شنونده ی ایرانی بتوان بی اعتنا از کنارش گذشت.برای ساخت این اپرا تمام جزئیات مربوط به آن دوره ی تاریخی٬ یعنی دهه ی ۳۰ خورشیدی و روابط سیاسی میان ایران و امریکا در آن روزگار مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته و هنرمند برای ارائه ی روایتی درست از این رویداد تاریخی حتی از اسناد منتشر شده ی سازمان C.I.A نیز سود جسته و همچون یک مستند ساز با سابقه ٬مو شکافانه و با رعایت بی طرفی کامل به شرح ماجرا پرداخته و به نظر می رسد سربلند از پس اجرای این مهم بر آمده است.
مایکل مین٬دانش آموخته ی دانشگاه ایالتی شمال تگزاس است و در طول زندگی اش به بازیگری و ترانه سرایی پرداخته٬ در زمینه ی برنامه نویسی کامپیوتر و همچنین طراحی وب سایت تجربه هایی داشته است.اما بیش از همه سرگرم بازیگری در تئاترهای "برادوی"بوده است.
در پیشانی وب سایت مایکل مین ٬ در بخشی که مربوط به اپرای مصدق است٬ با چنین تیتری روبرو می شویم:
"در سال ۱۹۵۳ ایران دارای یک دولت منتخب مردم بود.این است روایت چگونگی رفع آن مشگل به وسیله ی سازمان C.I.A"
مختصری درباره ی کودتا از زبان مایکل مین...
به نظر من کودتای سال ۱۹۵۳ ایران اهمیت بسیاری برای آمریکایی ها و تاریخ معاصر جهان دارد.دخالت مخفیانه ی دولت آمریکا در اوضاع ملت های دیگر ٬یک داستان نیست. کودتای ۱۹۵۳ ایران سرآغاز موج تازه ای از تجاوزگری در سیاست خارجی آمریکا بود.ناخشنودی ایرانیان از آمریکا تا اندازه ی زیادی به خاطر همین کودتا است٬که همچنان دست آویزی برای نام گذاری آمریکا به عنوان شیطان بزرگ است.بدیهی است که تنش میان دو کشور ممکن است موجب غوطه ور شدن بخش هایی از دنیای ما در آشوب شود.
آشنای شما با ماجرای کودتا چگونه بود ؟
آشنایی من با این ماجرا ابتدا با خواندن یک مقاله ی بسیار جالب در روزنامه ی"نیویورک تایمز" آغاز شد که در بهار سال ۲۰۰۰ چاپ شده بود.انتشار آن مقاله هم زمان شد با چاپ اسنادی که در اثر گذشت زمان برای اولین بار از طبقه بندی محرمانه خارج می شد.از جمله ی این اسناد پروندهای مربوط به ماموری به نام "ریچارد ویلبورد۱" بود. گزرشی از یک ماموریت با جزئیات کامل از کارهایC.I.A.
به جز اسنادی که به آن اشاره کردید آیا منابع دیگری برای تحقیق در اختیار داشتید ؟
البته ٬در کتابی با عنوان "همه ی مردان شاه"۲ به قلم "استیون کینزر" که در بهار سال ۲۰۰۴ منتشر شد نیز مصاحبه ای با همان ماموری که نام بردم ٬انجام شده که شامل بخشی از اسناد مربوط به کودتا است و همگی روی اینترنت موجود است.
انگیزه ی اصلی شما از پرداختن به این موضوع چه بود ؟
پروژه ی اپرای "مصدق" به پیشبرد مطالعه ی شخصی من ٬ به هدف درک عقاید مصدق اختصاص دارد.
فعالیت شما در زمینه ی موسیقی برای نخستین بار از کجا شروع شد ؟
من در سال ۱۹۸۱ به همراه (Drum & Bugle Corpse ) درامز مینواختم.در سال ۱۹۸۴ در "مادیسون اسکات" نوازندگی درامز را ادامه دادم.این نوع موسیقی بیشتر مورد پسند جوان های زیر ۲۱ سال است. ما برای یک اجرای ۱۲ دقیقه ای که معمولا در وسط زمین چمن فوتبال امریکایی و در فواصل میان دو نیمه انجام می شد ٬تمرین های فراوانی انجام می دادیم.اجراهای اصلی معمولا هنگام تابستان در سطح کشور انجام می شد.یک گروه معمولا شامل تعدادی نوازنده ی سازهای بادی برنجی است٬همین طور تعدادی نوازنده ی سازهای کوبه ای به همراه گروهی که کار نگه داشتن و چرخاندن پرچم ها را بر عهده دارند.ما معمولا پس از گذاراندن تمرین های جدی و دشوار ٬در طول تابستان به یک یا دو تور می رفتیم.
ساختن اثار موسیقی از این دست را از کی شروع کردید ؟
من یک ترانه سرا هستم. تا سال ۱۹۹۲ سرگرم نوشتن تئاترهای موزیکال بودم و همواره در حال روزنامه خواندن٬برای پیدا کردن سوژه.در حقیقت به دنبال مواد اولیه ی کارم برای ساخت یک کمدی موزیکال تازه می گشتم.تا زمانی که با آن مقاله در نیویورک تایمز روبرو شدم.آن مقاله را بی درنگ در حافظه ی رایانه ام ذخیره کردم.از آن پس به مسیر دیگری گام نهاده و در نوعی حالت گذار قرار گرفتم.از هنرهای نمایشی و کمدی موزیکال دور شده و ایده های دیگری در ذهنم شناور شد.هم زمان مفهوم متناقضی از یک اپرای راک بر پایه ی ماجرایی تاریخی در من شکل گرفت.اپرایی که نمایشی از تجربیات انسانی بود.
مراحل آغازین ساخت این اثر چگونه شکل گرفت ؟
سرمایه گذاری به وسیله ی بانک موسیقی انجام شد و پس از آن نخستین مرحله ی تولید اولیه با همان سرمایه گذاری پیش تولید آغاز شد. البته تولید تمام عیار چنین آثاری قدری جاه طلبانه و نیازمند همتی بلند است.چیزی است به دشواری نگه داشتن یک گوریل غول پیکر در قفس آن هم بدون حرکت!برای من تئاتر تجربه ای متفاوت است.البته بسیار پر دردسر ٬پر خرج و گاهی هم ناخوشایند. به هرحال نمایش کاری است مناسب و درخور توجه که قوانین سخت و محدودیت های فنی بسیاری با خود به همراه دارد.در مورد این کار هم فضای پس از یازده سپتامبر و نیز مسئله ی حمله ی آمریکا به افغانستان و عراق وجود داشت .با قرار گرفتن در این فضای عجیب٬به ساخت اپرای راک درباره ی کودتای سال ۱۹۵۳ نزدیک شدم.
تصمیم گیری در مورد انتخاب نوازندگان و مدیریت کار چگونه انجام شد ؟
من از یک گروه نوازنده ی موسیقی راک با کیفیت ممتاز و منحصر به فرد استفاده کردم.همچنین برای این که از پس مدیریت کار به خوبی برآیم٬از حجم بازیگران کاستم تا این که توانستم تمامی نیازهای فنی کار را برآورده کنم.
مدت زمان اپرای مصدق چقدر است و برای اولین بار در کجا اجرا شد؟
اپرای راک از طبیعتی انتزاعی برخوردار است و همین مسئله توجیهی است برای خلاصه کردن این ماجرای بلند تاریخی در حد یک کار ۴۵ دقیقه ای.اپرای مصدق در سپتامبر سال ۲۰۰۳ ساخته شد.اوج این کار مربوط می شود به حضور در جشنواره ی "فرینج۳" نیویورک ٬ در ژانویه ی ۲۰۰۴ همچنین در هفدهم اگوست ۲۰۰۴ (۲۸ مرداد)در سالگرد کودتای ۱۹۵۳ به مدت دو شب به اجرا گذاشته شد ٬اجرایی که رامین مصدق ـ نوه ی دکتر مصدق ـ از نزدیک بیننده ی آن بود.
اپرای مصدق از چند قطعه یا به عبارتی پرده تشکیل شده است؟
این اثر از ۱۲ قطعه ی جداگانه تشکیل شده که البته دارای پیوستگی موضوعی است به صورتی که هر یک به ترتیب بخشی از ماجرا را از آغاز تا پایان روایت می کند. نام گذاری بخش های دوازده گانه ی اثر به شرح زیر است:
۱-رویای ایران(Dream of Persia)
۲-در انتظار آینده(Witing for the Future)
۳-سیاست کشتی جنگی(Gunboat Diplomacy)
۴-حمله به کمونیست ها(Fight the Connunists)
۵-ای شاه(Da Shah)
۶-جان به در بردن(Survive)
۷-امضای حکم(Sign the Degree)
۸-شب بلند تابستانی(Long Summer Night)
۹-آرامش پیش از طوفان(Calm Before Stom)
۱۰-یارگیری دوباره(Regroup)
۱۱-پایانی(Final)
۱۲-کار سازمان سی آی ای(Worken Fo C.I.A)
بازیگران یا به عبارتی نوازندگان این اثر چه کسانی هستند؟
چهار نوازنده ی اصلی عبارتند از:"پاتریک فرانکفورت"٬ نوازنده ی گیتار و نقش مصدق٬"کریس مک باورنی"٬نوازنده ی گیتار و نقش شاه٬"جاناتان روت"٬نوازنده ی گیتار باس و نقش "ویلبورت"مامور سی آی ای٬"برایان اسینگ"٬نوازنده ی دزامز.
------------------------------------------------------------------------------
۱. ریچارد ویلبورد مامور سازمان سی آی ای در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد
۲. کتاب همه ی مردان شاه به فارسی ترجمه شده است
۳. جشنواره ی تئاتر فرینج نیو یورک
از امروز شرق هم رفت قاطی خاطره ها ٬البته خاطره ای شیرین.روزنامه ای مثل شرق تو ایران یک اتفاق بود. نمی دونم چرا بیشتر از همه به بچه های شرق فکر می کنم.
"
نه برای خواندن است که می خوانم
و نه برای عرضه صدایم
نه !
من آن شعر را
با آواز می خوانم
که گیتار پراحساس من
می سراید
چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد
و پرنده وار
پرواز کنان در گذر است
و چون آب مقدس
دلاوران و شهیدان را
به مهر و مهربانی تعمید می دهد
پس ترانه من آن چنان که "ویولتا"می گفت
هدفی یافته است
آری گیتار من
کارگر است
که از بهار می درخشد و عطر می پراکند
گیتار من دولتمندان جنایتکار را
به کار نمی آید
که آزمند زر و زورند
چرا که ترانه آن زمانی معنا می یابد
که قلبش نیرومندانه در تپش باشد
و انسانی آن ترانه را بسراید
که سرود خوانان شهادت را پذیرا شود
شعر من در مدح هیچکس نیست
و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید
من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم
که هرچند باریکه ای بیش نیست ٬
اما٬ ژرفایش را پایانی نیست
شعر من آغاز و پایان همه چیز است
شعری سرشار از شجاعت
شعری همیشه زنده و پویا ۱"
شعری که خواندید ترجمه ی ترانه ی "مانیفیست" یکی از معروف ترین ترانه های "ویکتور خارا" آهنگساز و شاعر انقلابی شیلی است.
خیلی فکر کردم که یک مطلب در مورد ویکتور خارا را چگونه شروع کنم .در مورد او و عقایدش چه بنویسم .بعد از کلی کلنجار رفتن با هزار جور فکر و ایده ٬فهمیدم که هیچ چیز بهتر از ترانه های "ویکتور خارا" قادر به معرفی او نیست . ترانه هایی که افکار مردم شیلی پر آشوب را در دهه ی هفتاد میلادی هدایت می کرد.مردمی که برای گذران زندگی به سختی کار می کردند٬با این حال اغلب در فقر زندگی می کردند و مسئله ای مهم تر از سیر کردن شکمشان نداشتند.
ویکتور خارا با ترانه های خود بر ضد این بی عدالتی فریاد زد.به دولت وقت شیلی حمله کرد و مردم را ترغیب کرد نسبت به آنچه بر آنها می گذرد بی تفاوت نباشند.تا اینکه ترانه های ویکتور خارا به صدای مردم شیلی معروف شد ٬آنچنان که "پابلو نرودا" درباره ی ویکتور خارا می گوید :"این صدای تازه ی امریکای لاتین ٬امید های نهان مردم را سیراب می کند..."
" دستهایم را روی خیش گذارده ام / و با آن زمین را هموار می کنم / سالهاست که با آن زندگی میکنم / چرا نباید خسته باشم؟ / پروانه ها پرواز می کنند / سوسک ها جیرجیر می کنند / و پوستم سیاه می شود / خورشید می سوزاند٬ می سوزاند٬می سوزاند / عرق تن من را شیار می دهد / و من زمین را شیار می دهم / بی لحظه ای تامل / او را تایید می کنم / امید را/وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم / به خود می گویم:هرگز دیر نخواهد بود / کبوتر پرواز خواهد کرد / پروانه ها پرواز می کنند / سوسک ها جیرجیر می کنند / و پوستم سیاه می شود / خورشید می سوزاند٬ می سوزاند٬می سوزاند / عرق تن من را شیار می دهد / و من زمین را شیار می دهم / بی لحظه ای تامل / به خودم می گویم هرگز دیز نخواهد بود / پرواز خواهد کرد / همچون یوق ٬ محکم مشت هایم امید را نگاه می دارد / امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد ۲ "
"ویکتور خارا" در یک خانواده ی روستایی به دنیا آمد .پدر ویکتور کشاورزی فقیر بود و آنها مجبور شدند برای بدست آوردن امکانات رفاهی از روستای خود مهاجرت کنند و ویکتور خارا در دوران کودکی همراه خانواده اش به سانتیاگو آمد .در آنجا پدرش مانوئل خارا به عنوان یک کارگر ساده در کارخانه ای مشغول به کار شد .و مادرش هم در بازار غذا کاری گرفت. ویکتور مقدمات موسیقی را نزد مادرش که نوازنده ی گیتار و خواننده بود فرا گرفت.
هنگامی که ویکتور ۱۵ سال بیشتر نداشت ٬مادرش در هنگام کار سکته کرد و در گذشت و این رویداد تلخ تاثیر زیادی در زندگی او گذاشت .از آن پس ویکتور مجبور بود روی پای خودش بایستد و شاید آن سالها تلخ ترین سالهای زندگی ویکتور بودند.
ترانه ی "به تو می اندیشم آماندا" یادآور این دوران تلخ است:
"به تو می اندیشم آماندا / در خیابان باران می بارد / و تو در راه کارخانه ای / مانوئل آنجا کار می کند / آن لبخند درخشانت / آن باران روی موهایت / چه محشری / وعده ی دیدار داری / با او با او با او / تنها پنج دقیقه / پنج دقیقه ای که عمری ابدی ست / آنگاه سوت کارخانه فریاد می زند / به کارتان بازگردید / و تو به راه می افتی / همه چیز از تو روشنی می گیرد / آن پنج دقیقه تو را شکوفان می کند / به تو می اندیشم آماندا / و تو در راه کارخانه ای / که سر به کوه نهاد / و در این کار هرگز خطا نکرد / و در پنج دقیقه خاموش شد / سوت کارخانه فریاد زد / به کارتان بازگردید / بسیار کسان بازنگشتند / مانوئل نیز بازنگشت ۳"
ویکتور بعد از مرگ مادرش به مدرسه ی دینی رفت اما بعد از دو سال از انجا بیرون آمد.
در سال ۱۹۵۴ ویکتور توانست در دانشگاه تئاتر و موسیقی مشغول تحصیل شود .و در همان دانشگاه با "جون ترنر" که یک معلم انگلیسی الاصل بود اشنا شد و ازدواج کرد.
از سال ۱۹۵۸ زندگی خود را صرف ساخت تئاتر و موسیقی کرد که اکثرا برداشتی از زندگی و مبارزه ی کارگران شیلی بود.
من عدق ریختن آموختم
نفهمیدم مدرسه چیست
و نه دانستم بازی چه معنایی دارد
در سپیده دم آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند
و در کنار پدر با کار بزرگ شدم
تنها با تلاش و پشت کار
به عنوان نجار و حلب ساز
به عنوان بنا و نجار
به عنوان آهنگر و جوشکار سخت کوشیدم
آی پسر!
جه خوب می شد اگر من سواد می داشتم
و آموزش می دیدم
زیرا در بین تما عناصر انسان یک خالق است
من خانه ای بنا می کنم یا جاده ای می سازم
من دود کارخانه را بلند می کتم
پستی های زمین را مرتفع می کنم
ارتفاعات را مسخر می کنم
و به سوی ستارگان می تازم
و در انبوه جنگل کوره راه باز می کنم
من زبان آقایان را آموختم
و همینطور زبان مالکین و اربابان را
آنها اغلب مرا کشتند
چرا که من صدایم را علیه آنها بلند کردم
اما من خودم را از زمین بلند می کنم
زیرا که دستان مرا یاری می کنند
زیرا که من دیگر تنها نیستم
زیرا که ما اکنون بسیاریم ۴"
او موزیک فولکلور را نزد استادی چون "ویولتا پارا" آموخت.در این دوران ویکتور خارا به نوازندگی در کافه ای کوچک می پرداخت و کم کم با اندیشه های سیاسی چپ آشنا شد و در این زمینه مطالعاتی انجام داد.او اندیشه های سیاسی خود را توسط ترانه هایش بیان می کرد که به شدت تاثیر گذار بود.
خارا به ائتلاف گروههای چپ شیلی با نام "جمعیت مردم" پیوست و در انتخابات از سالوادور آلنده کاندیدای این ائتلاف حمایت کرد و برنامه های زیادی در حمایت از او برگزار کرد.او از این دوران به بعد فعالیت های تئاتری خود را محدود کرد و بیشتر به ساخت و اجرای موسیقی پرداخت.
حمایت ویکتور خارا از اندیشه های سیاسی آلنده باعث شد که آلنده از حمایت یکپارچه ی مردمی برخوردار باشد.
" پرسش من این است: / هرگز یه فکرتان رسیده است / که این سرزمین مال ماست؟ / مال کسیست که / بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد / پرسش من این است: / هرگز یه فکرتان رسیده است / دست هایی که در این زمین کار می کند / مال ماست / حاصل آن نیز مال ماست / حسارها را ویران کن / آنها را در هم بکوب / این سرزمین مال ماست / به پدرو و ماریا / به خوان و خوزه / اگر آوازم کسی را آزار می دهد / اگر کسی باشد که / تحمل شنیدن آوازم را نداشته باشد / اطمینان داشته باشید که او یک یانکی ست / یا که یک مالک و فئودال بزرگ کشور است / حسارها را در هم بکوبید ۵"
آمریکا که نمی توانست یک دولت سوسیالیست مردمی را در آمریکای لاتین تحمل کند. کودتایی خونین را به رهبری "اگوستو پینوشه" و به کمک صاحبان معادن مس و سرمایهداران بزرگ شیلی، علیه دولت آلنده به راه انداخت.در همان روزهای آغازین بسیاری از رهبران جنبش دستگیر ٬شکنجه و اعدام شدند٬آلنده هم در درگیری با نیروهای پینوشه کشته شد.
روزی که کودتا به وقوع پیوست ویکتور خارا قصد داشت در افتتاحیه ی نمایشی آوز بخواند اما وقتی خبر وقوع کودتا پخش شد خارا خانه را ترک کرد و به مردم در خیابان پیوست آنگاه همراه پنج هزار تن از جوانان مبارز شیلی دستگیر و به استادیوم "سانتیاگو" برده شد.
ویکتور خارا در آنجا آخرین سرود خود را خواند. در حالی که دستانش را که کودتاچیان با تبر شکسته بودند در هوا تکان می داد شروع به خواندن کرد و پنج هزار زندانی یک صدا او را همراهی کردند در آن هنگام گروهبانان جسم نیمه جان او را به گلوله بستند.
"پنج هزار تن از ما در این جاییم / در این بخش کوچک شهر / پنج هزار تنیم ما. / نمی دانم در تمامی شهرها / و در سراسر کشور شمارمان چقدر است. / تنها در اینج٬اما / ده هزار دست است که بذر می افشاند / و کارخانه ها را به راه می اندازد. / چه منظومه ای از بشر / دستخوش گرسنگی٬سرما٬دهشت و رنج / فشارهای روانی٬هراس و جنون! / شش تن از ما گم شدند / در پهنه ی فضایی پر ستاره. / یکی مرد دیگری را چنان زدند که من گمان نمی کردم / که انسان را بدان گونه توان زد. / چهار تن دیگر عزم آن کردند که به هراس خود پایان دهند / یکی در بسیط هیچ جست / دیگری سر به دیواری کوفت... / اما٬همه٬با نگاه مات مرگ / و دهشتی که چهره ی فاشیست در تو می آفریند! / آنها برنامه شان را دقیق و مو به مو اجرا کردند. / هیچ چیز نزد ایشان حرمتی ندارد / خون با مدال برابر است / و آدم کشی ٬قهرمانی است. / خدایا٬آیا این است جهانی که تو آفریدی؟ / هفت روز کار کارستان تو٬به خاطر چیزی این چنین؟ / در میان این چهار دیوار تنها شماره ای موجود است / که افزون نمی شود. / و آهسته٬هر دم آرزوی مرگش فزونی می گیرد. / لیکن به نا گاه وجدانم بیدار می شود. / و این جزر را می بینم٬بی تپیدن دل٬ / تنها با نبض ماشین ها / و ارتشیان که چهره های شوخ و شنگشان را / به قابله های خود نشان می دهند. / بگذار مکزیک٬کوباو جهان / در برابر این تبه کاری فریاد بر کشند! / ما٬ده هزار دستیم / که هیچ چیز نمی توانیم ساخت. / چند تنیم ما در سراسر این دیار؟ / خون رفیقیم٬همرزم رییس جمهوری مان / با نیرویی بیش از بمب ها و تیر بارها منفجر خواهد شد. / و آنگاه٬ مشت ما نیز فرود خواهد آمد. / چه دشوار است سرودی سر کردن / آنگاه که وحشت را آواز می کنیم. / وحشت آن که من زنده ام. / وحشت آن که می میرم من. / خود را در انبوه این همه دیدن / و در میان این لحظه های بیشمار ابدیت / که در آن سکوت و فریاد هست / لحظه ی پایان آواز من است. / آنچه می بینم هرگز ندیده ام / آنچه احساس کرده ام و آنچه احساس می کنم / آن لحظه را به دنیا خواهد آورد... ۶"
۳ .ماهنامه ی فرهنگ و آهنگ شماره ی ۵
۶ .ماهنامه ی نقدنو شماره ی ۱۲
۷ .کتاب سرنوشت خارا٬کریستی مور
از آخرین نوشتم تا امروز حدود یک ماه گذشته٬ تو این یک ماه حوادث زیادی اتفاق افتاده که می خواستم درباره آنها بنویسم .خیلی از این روزها یادآور خاطره ای بود. اسم بعضی از آنها را میگذارم خاطرات ملی یا خاطرات جمعی یک ملت ٬ بعضی ها هم خاطرات شخصیم بود که دوست داشتم درباره ی آنها هم بنویسم .
اما مگه زندگی میزاره.آدم وقتی غرق زندگی می شه از خیلی چیزها غافل می شه.شاید بهتر باشه آنها را هم جزئی از زندگیش کنه تا فراموش نشن.
اما من هرچی سعی کردم نوشتن را ــ حد اقل برای خودم ــ جزئی از زندگیم کنم نشد که نشد.
به هر حال الان امدم که به این وبلاگ جان تازه ای بدهم و آن هدفی که از تاسیس اینجا داشتم را تا جائی که بتوانم محقق کنم .
تا یادم نرفته اینم بگم که امروز تولد جهان پهلوان تختی است .به همین مناسبت روزنامه ی شرق امروز مطلبی را چاپ کرد با عنوان "پهلوان های مردم هرگز نمی میرند" به قلم "استاد جمال میرصادقی" که خیلی به دل من نشست٬ اگر شما هم دوست دارید این مطلب را بخوانید فقط کافیه روی اسمش کلیک کنید.
اکبر محمدی، در اثر اعتصاب غذا در زندان اوین در گذشت.
اکبر محمدی دانشجویی که در جريان تظاهرات دانشجویان ایران در سال ۱۳۷۸ بازداشت و به ۱۵ سال زندان محکوم شده بود ٬ بعد از نه روز اعتصاب غذا و در دومین روز از اعتصاب قضای خشک٬در اثر ایست قلبی در حمام زندان اوین جان سپرد.
بنا بر گزارش کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، پیکر اکبر محمدی هم اکنون برای کالبدشکافی به بیمارستانی در سعادت آباد منتقل شده است. بگزارش کمیته دانشجویی گزارشگران حقوق بشر، روز گذشته همزمان با بازدید هیئتی ازمجلس از زندان اوین، اکبر محمدی را در اتاقش با غل و زنجیر به تخت بسته و دهان وی را نیز بستند و در حالیکه او را کتک زده بودند به بند 350 بازگرداندند. این گزارش بنقل از زندانیان افزوده است که آثار ضرب و شتم بر بدن اکبر محمدی کاملا مشهود بوده است.
مرگ در غربت با پیکری رنجور. غریب در سرزمین خود٬ در میان دبوارهای بلند زندان.دیوارهایی که جسمش میانشان محبوس شده بود اما هرگز نتوانستند روح او را به اسارت خویش در آورند و او آزادانه زیست .
ولی چه فایده ای دارد این سوگ نامه ها ؟چه چیزی به ما می افزاید ؟چقدر از رنج و سختی دیگر آزادگان و دگر اندیشان در بند می کاهد؟
فقط به درد تسلی خاطر بازماندگان می خورد یا اینکه با این مرثیه ها بخواهیم خود را فریب بدهیم که ما هم در این سوگ شریکیم و شانه به شانه ی شما مبارزه می کنیم ٬ بعد هم یک لیست بلند بالا از شهیدانی که در این راه داده ایم تهیه می کنیم و به خود می بالیم٬ بعدش هم مثل همیشه منتظر می مانیم تا کبوتر آزادی روزی برسد و ما بر بالهایش بنشینیم و...
اما در حقیقت این شجاعترین فرزندان این ملت هستند که یکی یکی به این سرنوشت دچار می شوند.
چه باید کرد؟
باید چشم به بیگانگان بدوزیم که انها ما را نجات دهند؟ با به سرنوشت خود تن در دهیم ؟
باید بیدار بشویم.باید روشنفکران و مبارزان مردم را آگاه کنند.
آیا خون محمدی ها مردم را بیدار میکند؟ ایا....
***
دلم می خواد این پست را با سخنی از دکتر شریعتی تموم کنم :
آزادی٬
در دامن اسارت می زاید٬
در زنجیر رشد می کند٬
از ستم تغذیه می کند٬
با غصب بیدار می شود...
های٬این سرنوشت آزادی است!
نمیدونم چی باید بگم ٬اصلا چیزی نمیتونم بگم !
تصاویر گویای همه چیز است.

امروز با یکی از بچه ها رفته بودم کوه .خیلی حال داد ٬به همین دلیل می خواهم درباره امروز بنویسم .
راستش هر وقت می روم تو دل طبیعت احساس خوشایندی دارم ٬اما کم پیش میاد بتونم دور از هیاهوی اطرافیان به طبیعت و عظمتش فکر کنم ٬اما امروز توانستم این عظمت را درک کنم .احساس عجیبی بود احساسی مثل احساس باشکوه آزادی یا به زیبایی عشق٬هر چی بود بی نظیر بود.
رفتیم یه جای بلند. بالاترین جایی که می توانستیم بریم ٬پائین تر یه چشمه بود دور اطراف هم پر درخت٬به یکی از آن درخت ها تکیه دادم و سیگاری آتش زدم و به آسمان٬صخره ها و باریکه ی ابی که از صخره ها به پائین جاری بود خیره شدم .باد دود را از جلوی چشمام رد میکرد.حس میکردم آزاد آزادم....
یهو یک صدایی اومد: دیره باید بریم٬راستم می گفت .دیر بود باید می رفتیم .
هر چی از طبیعت دور تر میشدیم آن احساس کمتر می شد تا اینکه اصلا به کلی از بین رفت.رسیده بودیم وسط این شهر لعنتی ٬ دود و دم داشت خفم می کرد. هوا عین جهنم بود.همش به خودم بد و بیراه گفتم که وقتی هم میرم یه جا که از دست این دود و دم راحتم٬ خودم دود راه می اندازم.
همچی گذرا بود. آن لحظه ها رفت انگار هیچ وقت نبودن.باید بر می گشتم یه سری کارهای مزخرف و تکراری را انجام میدادم برای فردا٬فردا هم باید ساعت یک ربع به هفت از خانه در بیام که دیر نرسم بعد دوباره.... .انگار این دور زدن و تکرار تا ابد ادامه داره.
اما امروز به این نتیجه رسیدم که زندگی اگر فقط برای درک این لحظه های ناب باشد پس ارزش ادامه دادن را دارد. حتی اگر این لحظه ها خیلی کوتاه باشند.
خیلی خستم .بیشتر از این نمی توانم بنویسم .اما آخرم یک قسمت از شعر" آرش کمانگیر" از "سیاوش کسرایی" را مینویسم شاید شما هم مثل من از خواندنش لذت بردین:
"گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
آفتاب زر
باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن و رهانیدن
نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
گاه گاهي
زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
بي تكان گهواره رنگين كمان را
در كنار بان دیدين
يا شب برفي
پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست "
وقتی تصمیم گرفتم این وبلاگ را راه بندازم به طور اتفاقی به خبری برخوردم که انتظارش را نداشتم: "سید بارت در گذشت".
خبر کوتاه بود و واضح ٬لازم به توضیح بیشتری نبود.بعد از اعلام خبر بسیاری از افراد و مجامع هنری و غیر هنری تسلیت فرستادند. اما حداکثر کاری که کردند این بود که مختصری از زندگی مرد هنرمند را در جوانی نوشتند و تمام.
اما برای خیلی ها "سید بارت" فقط یه موسیقیدان مرده نیست! خیلی هایی که سه نسل جامعه را در بر می گیرند (یک نسل هم دوره اش و دو نسل بعدش) و این نشانه تاثیر گذاری بالای این هنرمند است.
من از نسل سوم هستم, نسلی که" پینک فلوید" رو بیشتر با "راجر واترز" و "دیوید گیلمور" می شناسد ولی در میان همین نسل هم بچه هایی هستند که نام "سید بارت" برایشان معنای دیگری دارد.
اینجا نمی خواهم آنطور که مرسوم است در مدح "سید بارت" مرثیه سرایی کنم یا داستان زندگیش را برایتان تعریف کنم که هر جایی می توانید اینها را پیدا کنید٬ فقط کافی ست سری به گوگل و.... بزنید. می خواهم وارد دنیای "بارت" بشوم ٬ دنیای کودک وحشت زده ای که از مادرش می خواهد چراغ اتاق را خاموش نکند و برایش قصه بگوید:
"پادشاهی بود که بر سرزمینی فرمان می راند٬
اعلیحضرت فرمانروا بود٬
با چشم سیمگون شاهینی سرخ
به مردمان سکه های نقره ای می داد.
وای مادر باز هم برایم تعریف کن!
....
واژه ها در سرگردانی و رویا
معنای دیگری دارند ٬
آری اینچنین بود
زیرا تمامی اوقاتی که در ان اتاق گذراندم
خانه ی عروسک ها ٬ تاریکی و عطری کهن
و قصه های پریان٬ مرا بر فراز ابرهای جاری آفتاب
نگه می داشت.۱"
"سید بارت" جوانی بیست و یک ساله با استعدادی در حد نبوغ می توانست با سه مرد دیگر پینک فلوید کاری کند که در کنار مو سیقی شگفت انگیز و تازه و اجرای بداهه نوازی های بی مانند ٬در اشعار نیز دنیای عجیب و غریب بیافریند.اشعار او در "نی زنی در آستانه ی سپیده دم " گردش شیطنت آمیز یک کودک بود در دنیاهای عجیب و غریب.اشعار "نی رن..."هم به دنیای کودکان باز می گشت هم لحن و طنینی کودکانه داشت۲.
"من یک دو چرخه دارم٬ اگر خوشت میاد سوارش بشو
ترک بندی داره و زنگی که صدا میده
و چیزهایی خوشگل که خوش ترکیبش می کنه
دلم می خواد به تو می دادمش٬ حیف که اون رو امانت گرفتم۳"
"بارت" مردی بود که نمی توانست با شهرت کنار بیاید ٬ آنطور زندگی با دنیای کودکانه و مالیخولیایی او سازگار ی نداشت. با مردم زندگی نمی کرد بلکه زندگی او "تک و تنها در ابرهای سراسر آبی رنگ ۴" بود و شاید غمگین مثل مترسک توی غصه ها:
"مترسک سیاه و سبز از من غمگین تر است
اما حالا دیگر به سرنوشتش تن در داده است
از آنجا که زندگی با او سر و کاری ندارد
او هم با هیچ کس و هیچ چیز کاری ندارد ۵"
"سید بارت" جوانی بود که دیگر با زندگی سر و کا ری نداشت ولی زندگی لعنتی ولش نمی کرد. دنبال راه نجات می گشت و در این جستجو با دنیای شرق آشنا شد.
مراجعه ی" سید بارت" به "ئی چینگ" در شعر "فصل ۲۴" که در آلبوم "نی زن..." آمده است برای کسی که می خواهد این جوانک ۲۲ ساله مالیخولیایی را بشناسد یک نشانه است.او یکی از همان ها نیست که سرخورده از تلویزیون نکبت و سینمای احمقانه و دنیای تهی و سطحی به دنبال کیفیت و معنا رو به جهان شرق نهاده؟ او با مفاهیم تازه ای برخورد کرده که در دنیای یک جوان انگلیسی شاید به معنی یک راه خروج از زندگی مدرن است.شاید شبیه سفرهای دسته جمعی هیپی های همان موقع به نپال و تبت٬ شاید مانند اقبال عجیب و غریب همان دانشجویان آمریکایی به کارلوس کاستاندا و کریشنا مورتی یا ذن . شاید مانند اقبال شدید بچه های امریکایی و اروپایی به سفر با موتور سیکلت به دل طبیعت٬ یک عصیان علیه کارخانه."سید بارت" در شعر "فصل ۲۴" ٬ تفسیر یکی از حالات پیش گویی "ئی چینگ" را که از هزاران سال پیش در بین مردم چین باقی مانده میگوید ۶:
"یک حرکت در شش مرحله کامل می شود
حرکت هفتم سر آغازی دیگر
هفت٬ شماره ی نور جوان
و زمانی شکل می گیرد که یک مرحله بر تیرگی افزوده شود
تغییر قرین کامیابی است
رفت و آمد بری از خطا
حرکت مایه ی برکت است و نیک بختی
شباهنگام"
" بارت" خیلی زود شناخته شد و خیلی زود خود را کنار کشید و به کنج عزلت خزید ولی از یادها نرفت.او هنگامی همراه با "پینک فلوید" پا به دنبای موسیقی راک نهاد که تنها مضامین این موسیقی عشق و سکس بود و تحولی ایجاد کرد که دیگر مانند آن تکرار نخواهد شد و "سید بارتی" دیگر یا "پینک فلویدی" دیگر زاده نخواهد شد.
"سید بارت" بعد از جدایی از گروه چند کار شخصی بیرون داد ولی زود از آن هم کنار کشید و تا سال ۱۹۹۱ که مادرش را از دست داد پیش او زندگی کرد .در این مدت با هیچ نشریه ای مصاحبه نکرد ٬ کار جدیدی در زمینه موسیقی انجام نداد. حتی با نزدیکانش هم درباره گذشته کلمه ای صحبت نکرد. او در این مدت با نقاشی عمر می گذراند.
و بالاخره "سید بارت" خالق ترانه هایی همچون:"قلمروی نجوم"٬"بچه دیو"٬"راننده ی زبر دست میان ستاره ای"و بسیاری دیگر در یازده جولای ۲۰۰۶ بدرود حیات گفت.راستش خیلی دوست دارم بدانم در آخرین لحظه "بارت" به چی فکر می کرد شاید به ستاره ها :
"لیمویی سبز روشن ٬ صحنه ای دیگر
پرواز از میان آبی که زمانی می شناختی
شناور در فضا فرود می آیی٬صدا در گو شت می پیچد
دور و بر آب های یخ زده ی زیر زمین غوطه وری
برجیس و کیوان٬ اوبرون و میراندا
تیتانیا٬ نپتون٬ تیتان٬ این ستارگان هراس انگیز ۷"
روحش شاد.
-----
۱. آلبوم نی زن در استانه ی سپیده دم٬ ترانه ی مادر ماتیلدا
۲. سید ابراهیم نبوی ٬دیوار٬ص ۲۰
۳. آلبوم نی زن... ٬ترانه ی دوچرخه
۴. آلبوم نی زن... ٬ترانه ی شعله ور شدن
۵. آلبوم نی زن...٬ ترانه ی مترسک
۶. سید ابراهیم نبوی٬دیوار٬ ص۲۴
۷. آلبوم نی زن...٬ ترانه ی قلمرو نجوم
---------------------------------------------------------------
چنتا لینک در باره سید بارت: