تبليغاتX
نی زن در آستانه ی سپیده دم
اپرایی به نام مصدق

Image hosting by TinyPic

چند وقت پیش داشتم نگاهی به مجله های قدیمی می انداختم ٬ در یکی از مجله ها به مصاحبه ای بر خوردم با یک آهنگساز آمریکایی در باره ی یکی از ساخته هاش به نام :"اپرای راک مصدق".من قبلا این مطلب را خوانده و بی تفاوت از کنارش رد شده بودم اما این بار که خواندمش برای من خیلی جالب بود و البته کمی هم تو فکر رفتم.

از این جهت جالب بود که می دیدم در آن سوی آبها با جوی که رسانه ها ایجاد کردند و افکار عمومی را به هر طرف که می خواهند می برند٬در دورانی که مردم کشوری همچون آمریکا ٬ کشور ما را اغلب با جنگ ٬گروههای تروریستی و متحجر و کتابی مثل "بدون دخترم هرگز" می شناسند٬هنرمندی ٬اثری درباره ی واقعه ی کودتای ۲۸ مرداد خلق می کند و تلاش می کند شخصی مانند مصدق را بشناسد.او دور از جنجال های تبلیغاتی و بدون تعصب ٬سعی در بیان حقیقت دارد٬حقیقتی که چندان تصویر زیبایی از سیاست مداران کشورش نشان نمیدهد. البته این چیز غریبی در آمریکا نیست.

 و البته سوالاتی هم در ذهن من به وجود آورد. اینکه چرا ما در پی شناخت بزرگانمان بر نمی آییم ؟ به جای آن یا از آنها اسطوره می سازیم یا به خاطر اینکه با هم فکران ما مخالفت کرده اند آنها را می کوبیم.چرا ما همیشه گذشته خود را با تعصب نگاه می کنیم و سعی نمی کنیم واقعیت امر را درک کنیم؟چرا بعد از این همه سال ما هنوز درگیر وقایعی مثل مشروطیت ٬ایجاد جبهه ی ملی در دهه سی یا انقلاب سال پنجاه و هفت هستیم و هنوز نتوانستیم دلایل نا کامی هایمان را درک کنیم و هیچ وقت هم تلاشی واقعی برای درکشان نکرده ایم٬همیشه یا با تعصب به قضیه نگاه کردیم یا با گفتن اینکه:« گذشته را ول کن و الان رو بچسب» خودمان را راحت کردیم ٬غافل از اینکه تا گذشته را درک نکنیم از درک آنچه در حال حاضر به وقوع می پیوندد عاجزیم٬دیگر آینده که جای خود دارد.

باز هم سوالاتی هست که برایم بی جواب مانده که حوصله ی گفتنشان را ندارم چون می دانم هر چقدر بگویم باز هم سوالی بی جواب در ذهنم هست .در زیر هم متن کامل مصاحبه با مایکل مین آهنگساز اپرای راک مصدق را بر گرفته از ماهنامه ی فرهنگ و آهنگ (شماره ی پنجم خرداد ۱۳۸۴) را می توانید بخوانید .

                                                               ***     

لفظ کودتا همواره یادآور تصاویری از ژنرال های یاغی برخی از کشورهای جهان سوم است که با استفاده از اصل غافلگیری یک شبه اداره ی حکومت را در دست گرفته و بی درنگ با سیمایی مغرور بر صفحه ی تلویزیون ظاهر شده و ...

تاریخ معاصر ایران نیز با کودتا بیگانه نیست.کودتای ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ که موجب برکناری دولت مصدق شد همواره نقطه ی سیاهی در تاریخ معاصر کشورمان به حساب می آید. حتی امروز با گذشت بیش از پنج دهه از آن روزگار هنوز بسیای از آگاهان سیاسی در محافل رسمی و آکادمیک جهان به بررسی تاثیرات این رویداد بر شکل گیری وضعیت حال حاضر خاورمیانه می پردازند.

با توجه به نقش ایالات متحده در این کودتا٬هر گونه اظهار نظری از سوی امریکایی ها همواره از جذابیت ویژه ای نزد ایرانیان برخوردار بوده است.مانند اعتراف دولت امریکا به انجام کودتا و عذر خواهی مقامات رسمی آن کشور که در هنگام ریاست جمهوری "کلینتون" ابراز شد.

دكتر محمد مصدق در دادگاه بدوى سلطنت آباد

"اپرای مصدق" نیز کم بیش اینگونه است.رویدادی که ارتباط مستقیم با ماجرای کودتا دارد و البته در ایالات متحده امریکا به وقوع پیوسته.

شاید بسیار دور از ذهن جلوه کند که هنرمندی در آن سوی آبها ماجرای کودتای ۲۸ مرداد را دستمایه ی اثر هنری خود قرار دهد.ساخت اپرای راک "مصدق" اثر "مایکل مین" در نوع خود رویدادی در خور توجه است.این اثر در قالبی بسیار آوانگارد و به شیوهای حرفه ای ارائه شده است.این اثر چیزی نیست که به عنوان یک شنونده ی ایرانی بتوان بی اعتنا از کنارش گذشت.برای ساخت این اپرا تمام جزئیات مربوط به آن دوره ی تاریخی٬ یعنی دهه ی ۳۰ خورشیدی و روابط سیاسی میان ایران و امریکا در آن روزگار مورد مطالعه و بررسی قرار گرفته و هنرمند برای ارائه ی روایتی درست از این رویداد تاریخی حتی از اسناد منتشر شده ی سازمان C.I.A نیز سود جسته و همچون یک مستند ساز با سابقه ٬مو شکافانه و با رعایت بی طرفی کامل به شرح ماجرا پرداخته و به نظر می رسد سربلند از پس اجرای این مهم بر آمده است.

مایکل مین٬دانش آموخته ی دانشگاه ایالتی شمال تگزاس است و در طول زندگی اش به بازیگری و ترانه سرایی پرداخته٬ در زمینه ی برنامه نویسی کامپیوتر و همچنین طراحی وب سایت تجربه هایی داشته است.اما بیش از همه سرگرم بازیگری در تئاترهای "برادوی"بوده است.

در پیشانی وب سایت مایکل مین ٬ در بخشی که مربوط به اپرای مصدق است٬ با چنین تیتری روبرو می شویم:

"در سال ۱۹۵۳ ایران دارای یک دولت منتخب مردم بود.این است روایت چگونگی رفع آن مشگل به وسیله ی سازمان C.I.A"

مختصری درباره ی کودتا از زبان مایکل مین...

به نظر من کودتای سال ۱۹۵۳ ایران اهمیت بسیاری برای آمریکایی ها و تاریخ معاصر جهان دارد.دخالت مخفیانه ی دولت آمریکا در اوضاع ملت های دیگر ٬یک داستان نیست. کودتای ۱۹۵۳ ایران سرآغاز موج تازه ای از تجاوزگری در سیاست خارجی آمریکا بود.ناخشنودی ایرانیان از آمریکا تا اندازه ی زیادی به خاطر همین کودتا است٬که همچنان دست آویزی برای نام گذاری آمریکا به عنوان شیطان بزرگ است.بدیهی است که تنش میان دو کشور ممکن است موجب غوطه ور شدن بخش هایی از دنیای ما در آشوب شود.michael minn

آشنای شما با ماجرای کودتا چگونه بود ؟

آشنایی من با این ماجرا ابتدا با خواندن یک مقاله ی بسیار جالب در روزنامه ی"نیویورک تایمز" آغاز شد که در بهار سال ۲۰۰۰ چاپ شده بود.انتشار آن مقاله هم زمان شد با چاپ اسنادی که در اثر گذشت زمان برای اولین بار از طبقه بندی محرمانه خارج می شد.از جمله ی این اسناد پروندهای مربوط به ماموری به نام "ریچارد ویلبورد۱" بود. گزرشی از یک ماموریت با جزئیات کامل از کارهایC.I.A.

به جز اسنادی که به آن اشاره کردید آیا منابع دیگری برای تحقیق در اختیار داشتید ؟

البته ٬در کتابی با عنوان "همه ی مردان شاه"۲ به قلم "استیون کینزر" که در بهار سال ۲۰۰۴ منتشر شد نیز مصاحبه ای با همان ماموری که نام بردم ٬انجام شده که شامل بخشی از اسناد مربوط به کودتا است و همگی روی اینترنت موجود است.

انگیزه ی اصلی شما از پرداختن به این موضوع چه بود ؟

پروژه ی اپرای "مصدق" به پیشبرد مطالعه ی شخصی من ٬ به هدف درک عقاید مصدق اختصاص دارد.

فعالیت شما در زمینه ی موسیقی برای نخستین بار از کجا شروع شد ؟

من در سال ۱۹۸۱ به همراه (Drum & Bugle Corpse ) درامز مینواختم.در سال ۱۹۸۴ در "مادیسون اسکات" نوازندگی درامز را ادامه دادم.این نوع موسیقی بیشتر مورد پسند جوان های زیر ۲۱ سال است. ما برای یک اجرای ۱۲ دقیقه ای که معمولا در وسط زمین چمن فوتبال امریکایی و در فواصل میان دو نیمه انجام می شد ٬تمرین های فراوانی انجام می دادیم.اجراهای اصلی معمولا هنگام تابستان در سطح کشور انجام می شد.یک گروه معمولا شامل تعدادی نوازنده ی سازهای بادی برنجی است٬همین طور تعدادی نوازنده ی سازهای کوبه ای به همراه گروهی که کار نگه داشتن و چرخاندن پرچم ها را بر عهده دارند.ما معمولا پس از گذاراندن تمرین های جدی و دشوار ٬در طول تابستان به یک یا دو تور می رفتیم.

ساختن اثار موسیقی از این دست را از کی شروع کردید ؟

من یک ترانه سرا هستم. تا سال ۱۹۹۲ سرگرم نوشتن تئاترهای موزیکال بودم و همواره در حال روزنامه خواندن٬برای پیدا کردن سوژه.در حقیقت به دنبال مواد اولیه ی کارم برای ساخت یک کمدی موزیکال تازه می گشتم.تا زمانی که با آن مقاله در نیویورک تایمز روبرو شدم.آن مقاله را بی درنگ در حافظه ی رایانه ام ذخیره کردم.از آن پس به مسیر دیگری گام نهاده و در نوعی حالت گذار قرار گرفتم.از هنرهای نمایشی و کمدی موزیکال دور شده و ایده های دیگری در ذهنم شناور شد.هم زمان مفهوم متناقضی از یک اپرای راک بر پایه ی ماجرایی تاریخی در من شکل گرفت.اپرایی که نمایشی از تجربیات انسانی بود.

مراحل آغازین ساخت این اثر چگونه شکل گرفت ؟

سرمایه گذاری به وسیله ی بانک موسیقی انجام شد و پس از آن نخستین مرحله ی تولید اولیه با همان سرمایه گذاری پیش تولید آغاز شد. البته تولید تمام عیار چنین آثاری قدری جاه طلبانه و نیازمند همتی بلند است.چیزی است به دشواری نگه داشتن یک گوریل غول پیکر در قفس آن هم بدون حرکت!برای من تئاتر تجربه ای متفاوت است.البته بسیار پر دردسر ٬پر خرج و گاهی هم ناخوشایند. به هرحال نمایش کاری است مناسب و درخور توجه که قوانین سخت و محدودیت های فنی بسیاری با خود به همراه دارد.در مورد این کار هم فضای پس از یازده سپتامبر و نیز مسئله ی حمله ی آمریکا به افغانستان و عراق وجود داشت .با قرار گرفتن در این فضای عجیب٬به ساخت اپرای راک درباره ی کودتای سال ۱۹۵۳ نزدیک شدم.

تصمیم گیری در مورد انتخاب نوازندگان و مدیریت کار چگونه انجام شد ؟

من از یک گروه نوازنده ی موسیقی راک با کیفیت ممتاز و منحصر به فرد استفاده کردم.همچنین برای این که از پس مدیریت کار به خوبی برآیم٬از حجم بازیگران کاستم تا این که توانستم تمامی نیازهای فنی کار را برآورده کنم. 

                    Image hosting by TinyPic

مدت زمان اپرای مصدق چقدر است و برای اولین بار در کجا اجرا شد؟

اپرای راک از طبیعتی انتزاعی برخوردار است و همین مسئله توجیهی است برای خلاصه کردن این ماجرای بلند تاریخی در حد یک کار ۴۵ دقیقه ای.اپرای مصدق در سپتامبر سال ۲۰۰۳ ساخته شد.اوج این کار مربوط می شود به حضور در جشنواره ی "فرینج۳" نیویورک ٬ در ژانویه ی ۲۰۰۴ همچنین در هفدهم اگوست ۲۰۰۴ (۲۸ مرداد)در سالگرد کودتای ۱۹۵۳ به مدت دو شب به اجرا گذاشته شد ٬اجرایی که رامین مصدق ـ نوه ی دکتر مصدق ـ از نزدیک بیننده ی آن بود.

اپرای مصدق از چند قطعه یا به عبارتی پرده تشکیل شده است؟

این اثر از ۱۲ قطعه ی جداگانه تشکیل شده که البته دارای پیوستگی موضوعی است به صورتی که هر یک به ترتیب بخشی از ماجرا را از آغاز تا پایان روایت می کند. نام گذاری بخش های دوازده گانه ی اثر به شرح زیر است:

۱-رویای ایران(Dream of Persia)

۲-در انتظار آینده(Witing for the Future)

۳-سیاست کشتی جنگی(Gunboat Diplomacy)

۴-حمله به کمونیست ها(Fight the Connunists)

۵-ای شاه(Da Shah)

۶-جان به در بردن(Survive)

۷-امضای حکم(Sign the Degree)

۸-شب بلند تابستانی(Long Summer Night)

۹-آرامش پیش از طوفان(Calm Before Stom)

۱۰-یارگیری دوباره(Regroup)

۱۱-پایانی(Final)

۱۲-کار سازمان سی آی ای(Worken Fo C.I.A)

بازیگران یا به عبارتی نوازندگان این اثر چه کسانی هستند؟

چهار نوازنده ی اصلی عبارتند از:"پاتریک فرانکفورت"٬ نوازنده ی گیتار و نقش مصدق٬"کریس مک باورنی"٬نوازنده ی گیتار و نقش شاه٬"جاناتان روت"٬نوازنده ی گیتار باس و نقش "ویلبورت"مامور سی آی ای٬"برایان اسینگ"٬نوازنده ی دزامز.

         Image hosting by TinyPic

------------------------------------------------------------------------------

۱. ریچارد ویلبورد مامور سازمان سی آی ای در ماجرای کودتای ۲۸ مرداد

۲. کتاب همه ی مردان شاه به فارسی ترجمه شده است

۳. جشنواره ی تئاتر فرینج نیو یورک

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 22:6 توسط امین |

شرق هم توقیف شد
شرق هم توقیف شد.خیلی حالم گرفته است.فکر نکنم به این زودی ها روزنامه ای مثل شرق چاپ بشود.

از امروز شرق هم رفت قاطی خاطره ها ٬البته خاطره ای شیرین.روزنامه ای مثل شرق تو ایران یک اتفاق بود. نمی دونم چرا بیشتر از همه به بچه های شرق فکر می کنم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 20:39 توسط امین |

صدایی تازه

"victor jaraنه برای خواندن است که می خوانم

و نه برای عرضه صدایم

نه !

من آن شعر را

با آواز می خوانم

که گیتار پراحساس من

می سراید

چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد

و پرنده وار

پرواز کنان در گذر است

و چون آب مقدس

دلاوران و شهیدان را

به مهر و مهربانی تعمید می دهد

پس ترانه من آن چنان که "ویولتا"می گفت

هدفی یافته است

آری گیتار من

کارگر است

که از بهار می درخشد و عطر می پراکند

گیتار من دولتمندان جنایتکار را

به کار نمی آید

که آزمند زر و زورند

چرا که ترانه آن زمانی معنا می یابد

که قلبش نیرومندانه در تپش باشد

و انسانی آن ترانه را بسراید

که سرود خوانان شهادت را پذیرا شود

شعر من در مدح هیچکس نیست

و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید

من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم

که هرچند باریکه ای بیش نیست ٬

اما٬ ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغاز و پایان همه چیز است

شعری سرشار از شجاعت

شعری همیشه زنده و پویا ۱"

 

شعری که خواندید ترجمه ی ترانه ی "مانیفیست" یکی از معروف ترین ترانه های "ویکتور خارا" آهنگساز و شاعر انقلابی شیلی است.

خیلی فکر کردم که یک مطلب در مورد ویکتور خارا را چگونه شروع کنم .در مورد او و عقایدش چه بنویسم .بعد از کلی کلنجار رفتن با هزار جور فکر و ایده ٬فهمیدم که هیچ چیز بهتر از ترانه های "ویکتور خارا" قادر به معرفی او نیست . ترانه هایی که افکار مردم شیلی پر آشوب را در دهه ی هفتاد میلادی هدایت می کرد.مردمی که برای گذران زندگی به سختی کار می کردند٬با این حال اغلب در فقر زندگی می کردند و مسئله ای مهم تر از سیر کردن شکمشان نداشتند. 

ویکتور خارا با ترانه های خود بر ضد این بی عدالتی فریاد زد.به دولت وقت شیلی حمله کرد و مردم را ترغیب کرد نسبت به آنچه بر آنها می گذرد بی تفاوت نباشند.تا اینکه ترانه های ویکتور خارا به صدای مردم شیلی معروف شد ٬آنچنان که "پابلو نرودا" درباره ی ویکتور خارا می گوید :"این صدای تازه ی امریکای لاتین ٬امید های نهان مردم را سیراب می کند..."

 

victor jara 2

 

" دستهایم را روی خیش گذارده ام /  و با آن زمین را هموار می کنم / سالهاست که با آن زندگی میکنم / چرا نباید خسته باشم؟ / پروانه ها پرواز می کنند / سوسک ها جیرجیر می کنند / و پوستم سیاه می شود / خورشید می سوزاند٬ می سوزاند٬می سوزاند / عرق تن من را شیار می دهد / و من زمین را شیار می دهم / بی لحظه ای تامل / او را تایید می کنم / امید را/وقتی به ستاره ای دیگر می اندیشم / به خود می گویم:هرگز دیر نخواهد بود / کبوتر پرواز خواهد کرد / پروانه ها پرواز می کنند / سوسک ها جیرجیر می کنند / و پوستم سیاه می شود / خورشید می سوزاند٬ می سوزاند٬می سوزاند / عرق تن من را شیار می دهد / و من زمین را شیار می دهم / بی لحظه ای تامل / به خودم می گویم هرگز دیز نخواهد بود / پرواز خواهد کرد / همچون یوق ٬ محکم مشت هایم امید را نگاه می دارد / امید به اینکه همه چیز تغییر خواهد کرد ۲ "

 

"ویکتور خارا" در یک خانواده ی روستایی به دنیا آمد .پدر ویکتور کشاورزی فقیر بود و آنها مجبور شدند برای بدست آوردن امکانات رفاهی از روستای خود مهاجرت کنند و ویکتور خارا در دوران کودکی همراه خانواده اش به سانتیاگو آمد .در آنجا پدرش مانوئل خارا به عنوان یک کارگر ساده در کارخانه ای مشغول به کار شد .و مادرش هم در بازار غذا کاری گرفت. ویکتور مقدمات موسیقی را نزد مادرش  که نوازنده ی گیتار و خواننده بود فرا گرفت.

هنگامی که ویکتور ۱۵ سال بیشتر نداشت ٬مادرش در هنگام کار سکته کرد و در گذشت و این رویداد تلخ تاثیر زیادی در زندگی او گذاشت .از آن پس ویکتور مجبور بود روی پای خودش بایستد و شاید آن سالها تلخ ترین سالهای  زندگی ویکتور بودند.

ترانه ی "به تو می اندیشم آماندا" یادآور این دوران تلخ است:

 

 "به تو می اندیشم آماندا / در خیابان باران می بارد / و تو در راه کارخانه ای / مانوئل آنجا کار می کند / آن لبخند درخشانت / آن باران روی موهایت / چه محشری / وعده ی دیدار داری / با او با او با او / تنها پنج دقیقه / پنج دقیقه ای که عمری ابدی ست / آنگاه سوت کارخانه فریاد می زند / به کارتان بازگردید / و تو به راه می افتی / همه چیز از تو روشنی می گیرد / آن پنج دقیقه تو را شکوفان می کند / به تو می اندیشم آماندا / و تو در راه کارخانه ای / که سر به کوه نهاد / و در این کار هرگز خطا نکرد / و در پنج دقیقه خاموش شد / سوت کارخانه فریاد زد / به کارتان بازگردید / بسیار کسان بازنگشتند / مانوئل نیز بازنگشت ۳"

 

ویکتور بعد از مرگ مادرش به مدرسه ی دینی رفت اما بعد از دو سال از انجا بیرون آمد.

در سال ۱۹۵۴ ویکتور توانست در دانشگاه تئاتر و موسیقی مشغول تحصیل شود .و در همان دانشگاه با "جون ترنر" که یک معلم انگلیسی الاصل بود اشنا شد و ازدواج کرد.

از سال ۱۹۵۸ زندگی خود را صرف ساخت تئاتر و موسیقی کرد که اکثرا برداشتی از زندگی و مبارزه ی کارگران شیلی بود.

 

victor jara3"همانند بسیاری دیگر

من عدق ریختن آموختم

نفهمیدم مدرسه چیست

و نه دانستم بازی چه معنایی دارد

در سپیده دم آنها مرا از رختخواب بیرون کشیدند

و در کنار پدر با کار بزرگ شدم

تنها با تلاش و پشت کار

به عنوان نجار و حلب ساز

به عنوان بنا و نجار

به عنوان آهنگر و جوشکار سخت کوشیدم

آی پسر!

جه خوب می شد اگر من سواد می داشتم

و آموزش می دیدم

زیرا در بین تما عناصر انسان یک خالق است

من خانه ای بنا می کنم یا جاده ای می سازم

من دود کارخانه را بلند می کتم

پستی های زمین را مرتفع می کنم

ارتفاعات را مسخر می کنم

و به سوی ستارگان می تازم

و در انبوه جنگل کوره راه باز می کنم

من زبان آقایان را آموختم

و همینطور زبان مالکین و اربابان را

آنها اغلب مرا کشتند

چرا که من صدایم را علیه آنها بلند کردم

اما من خودم را از زمین بلند می کنم

زیرا که دستان مرا یاری می کنند

زیرا که من دیگر تنها نیستم

زیرا که ما اکنون بسیاریم ۴"

 

او موزیک فولکلور را نزد استادی چون "ویولتا پارا" آموخت.در این دوران ویکتور خارا به نوازندگی در کافه ای کوچک می پرداخت و کم کم با اندیشه های سیاسی چپ آشنا شد و در این زمینه مطالعاتی انجام داد.او اندیشه های سیاسی خود را توسط ترانه هایش بیان می کرد که به شدت تاثیر گذار بود.

خارا به ائتلاف گروههای چپ شیلی با نام "جمعیت مردم" پیوست و در انتخابات از سالوادور آلنده کاندیدای این ائتلاف حمایت کرد و برنامه های زیادی در حمایت از او برگزار کرد.او از این دوران به بعد فعالیت های تئاتری خود را محدود کرد و بیشتر به ساخت و اجرای موسیقی پرداخت.

حمایت ویکتور خارا از اندیشه های سیاسی آلنده باعث شد که آلنده از حمایت یکپارچه ی مردمی برخوردار باشد.

Image hosting by TinyPic

" پرسش من این است: / هرگز یه فکرتان رسیده است / که این سرزمین مال ماست؟ / مال کسیست که  / بخش بزرگی از آن را در اختیار دارد / پرسش من این است: / هرگز یه فکرتان رسیده است / دست هایی که در این زمین کار می کند / مال ماست / حاصل آن نیز مال ماست / حسارها را ویران کن / آنها را در هم بکوب / این سرزمین مال ماست / به پدرو و ماریا / به خوان و خوزه / اگر آوازم کسی را آزار می دهد / اگر کسی باشد که / تحمل شنیدن آوازم را نداشته باشد / اطمینان داشته باشید که او یک یانکی ست / یا که یک مالک و فئودال بزرگ کشور است / حسارها را در هم بکوبید ۵"

 

آمریکا که نمی توانست یک دولت سوسیالیست مردمی را در آمریکای لاتین تحمل کند. کودتایی خونین را به رهبری "اگوستو پینوشه" و به کمک صاحبان معادن مس و سرمایه‌داران بزرگ شیلی، علیه دولت آلنده به راه انداخت.در همان روزهای آغازین بسیاری از رهبران جنبش دستگیر ٬شکنجه و اعدام شدند٬آلنده هم در درگیری با نیروهای پینوشه کشته شد.

روزی که کودتا به وقوع پیوست ویکتور خارا قصد داشت در افتتاحیه ی نمایشی آوز بخواند اما وقتی خبر وقوع کودتا پخش شد خارا خانه را ترک کرد و به مردم در خیابان پیوست آنگاه  همراه پنج هزار تن از جوانان مبارز شیلی دستگیر و به استادیوم "سانتیاگو" برده شد.

 ویکتور خارا در آنجا آخرین سرود خود را خواند. در حالی که دستانش را که کودتاچیان با تبر شکسته بودند در هوا تکان می داد شروع به خواندن کرد و پنج هزار زندانی یک صدا او را همراهی کردند در آن هنگام گروهبانان جسم نیمه جان او را به گلوله بستند.

Image hosting by TinyPic

"پنج هزار تن از ما در این جاییم / در این بخش کوچک شهر / پنج هزار تنیم ما. / نمی دانم در تمامی شهرها / و در سراسر کشور شمارمان چقدر است. / تنها در اینج٬اما  / ده هزار دست است که بذر می افشاند / و کارخانه ها را به راه می اندازد. / چه منظومه ای از بشر / دستخوش گرسنگی٬سرما٬دهشت و رنج / فشارهای روانی٬هراس و جنون! / شش تن از ما گم شدند / در پهنه ی فضایی پر ستاره. / یکی مرد دیگری را چنان زدند که من گمان نمی کردم / که انسان را بدان گونه توان زد. / چهار تن دیگر عزم آن کردند که به هراس خود پایان دهند / یکی در بسیط هیچ جست / دیگری سر به دیواری کوفت... / اما٬همه٬با نگاه مات مرگ / و دهشتی که چهره ی فاشیست در تو می آفریند! / آنها برنامه شان را دقیق و مو به مو اجرا کردند. / هیچ چیز نزد ایشان حرمتی ندارد / خون با مدال برابر است / و آدم کشی ٬قهرمانی است. / خدایا٬آیا این است جهانی که تو آفریدی؟ / هفت روز کار کارستان تو٬به خاطر چیزی این چنین؟ / در میان این چهار دیوار تنها شماره ای موجود است / که افزون نمی شود. / و آهسته٬هر دم آرزوی مرگش فزونی می گیرد. / لیکن به نا گاه وجدانم بیدار می شود. / و این جزر را می بینم٬بی تپیدن دل٬ / تنها با نبض ماشین ها / و ارتشیان که چهره های شوخ و شنگشان را / به قابله های خود نشان می دهند. / بگذار مکزیک٬کوباو جهان / در برابر این تبه کاری فریاد بر کشند! / ما٬ده هزار دستیم / که هیچ چیز نمی توانیم ساخت. / چند تنیم ما در سراسر این دیار؟ / خون رفیقیم٬همرزم رییس جمهوری مان / با نیرویی بیش از بمب ها و تیر بارها منفجر خواهد شد. / و آنگاه٬ مشت ما نیز فرود خواهد آمد. / چه دشوار است سرودی سر کردن / آنگاه که وحشت را آواز می کنیم. / وحشت آن که من زنده ام. / وحشت آن که می میرم من. / خود را در انبوه این همه دیدن / و در میان این لحظه های بیشمار ابدیت / که در آن سکوت و فریاد هست / لحظه ی پایان آواز من است. / آنچه می بینم هرگز ندیده ام / آنچه احساس کرده ام و آنچه احساس می کنم / آن لحظه را به دنیا خواهد آورد... ۶"

 

ویکتور خارا زمانی گفته بود:"از زمانی که چشم به جهان گشودم٬شاهد بی عدالتی٬فقر و بد بختی اجتماعی در شیلی بودم.انسان در مسیر زندگی اش باید آزاد شود و به خاطر عدالت مبارزه کند.من هم سازم را بدست می گیرم و برای مردم می خوانم.اگر چه می توان آواز خوان انقلابی را به زندان انداخت ولی هیچ گاه نمی توان آوازش را به بند کشید ۷".

امروز آواز ویکتور خارا زنده و پویاست .گرچه خودش به ابدیت پیوسته اما سیاستمداران از قدرت "صدایی تازه" (لقب ویکتور خارا)  آگاه گشته اند و صدای ساز او همیشه در یادها خواهد ماند. 

 

"شعر کبوتریست در جستجوی آشیانه / رها می شود و بال می گشاید تا پرواز کند٬پرواز / آواز من٬آوازیست آزاد ورها / که ایثار می کند به آن کسی که به پا خواسته است / به آن کسی که قصد پرواز به بلندای جاودانگی را دارد / آواز من زنجیری است که نه بدایتی دارد و نه نهایتی / در آواز من تما مردم را خواهی یافت / چرا که آواز کبوتریست که برای رسیدن به دریا پرواز می کند / رها می شود و بالهایش را می گشاید تا پرواز کند ٬پرواز ۸"

Image hosting by TinyPic

 ------------------------------------------------------------------------------------------

۱و۲و۴و۵و۸ .ترجمه یاشعار برگرفته از دکلمه ی اشعار در آلبومهای ویکتور خارا (۱) و(۲) تهیه شده در انتشاراتی ابتکار

۳ .ماهنامه ی فرهنگ و آهنگ شماره ی ۵

۶ .ماهنامه ی نقدنو شماره ی ۱۲

۷ .کتاب سرنوشت خارا٬کریستی مور

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 18:54 توسط امین |

شروع دوباره

از آخرین نوشتم تا امروز حدود یک ماه گذشته٬ تو این یک ماه حوادث زیادی اتفاق افتاده که می خواستم درباره آنها بنویسم .خیلی از این روزها یادآور خاطره ای بود. اسم بعضی از آنها را میگذارم خاطرات ملی یا خاطرات جمعی یک ملت ٬ بعضی ها هم خاطرات شخصیم بود که دوست داشتم درباره ی آنها هم بنویسم .

اما مگه زندگی میزاره.آدم وقتی غرق زندگی می شه از خیلی چیزها غافل می شه.شاید بهتر باشه آنها را هم جزئی از زندگیش کنه تا فراموش نشن.

اما من هرچی سعی کردم نوشتن را ــ حد اقل برای خودم ــ جزئی از زندگیم کنم نشد که نشد.

به هر حال الان امدم که به این وبلاگ جان تازه ای بدهم و آن هدفی که از تاسیس اینجا داشتم را تا جائی که بتوانم محقق کنم .

تا یادم نرفته اینم بگم که امروز تولد جهان پهلوان تختی است .به همین مناسبت روزنامه ی شرق امروز مطلبی را چاپ کرد با عنوان "پهلوان های مردم هرگز نمی میرند" به قلم "استاد جمال میرصادقی" که خیلی به دل من نشست٬ اگر شما  هم دوست دارید این مطلب را بخوانید فقط کافیه روی اسمش کلیک کنید.

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 8:56 توسط امین |