دنياي ما آدم ها عجب جاييه!
بعضي وقتها حالم ازش بهم مي خوره،فقط دلم مي خواد برم يه جا اربده بزنم.يه گوشه مادر بچه اي دارن تو هجوم نامردي هاي روزگار نابود مي شن چرا؟چونكه پدره از بيماري ايدز مرده ،بچه رو از مدرسه اخراج مي كنن ،وقتي با هزار بدبختي مادرش نگهش مي داره تو مدرسه سره كلاس بهش بي مهلي مي كنن هم كلاسياش مسخرش مي كنن بهش مي گن ايدزي.
يه گوشه ديگه يه مشت آدم!(بهتره بگم حيوان)افتادن به جون همديگه ،تو جوي هاي شهرشون خون جاريه بجاي آب زلال.
يه طرفه ديگه يارو رفته كونشو بيمه كرده. يه جا هست كه آدم از بي غذايي مي ميرن يكي گندمشو مي ريزه تو آب كه اون بازار لعنتي را كنترل كنه.
چنذ روز پيش شنيدم تو اين به اصطلاح خبرگزاري ها كه يه ناو آمريكايي يك روستا رو در يه جايي كه يادم نيستكجاست ، بمب باران كرده بعدشم خيلي راحت اين به اصطلاح خبرگزاري ادامه مي ده كه بيم آن مي رفت كه القاعده آنجا باشه ،فكر كن روستا،ناو جنگي!!!! تازه بيم آن مي رفته يعني قطعي نبوده.از اون روستا و بچه هاي شادش چي مونده الان.
راستش حالم يه خورده بده الان .به نظرم ما آدمها بايد بيشتر قدر شادي هاي كوچيكمون رو بدونيم ،نمي دونم تو اين جهنم بدون اينها زندگي چه جوري مي شه.

بازم بين پست هام فاصله افتاده،الانم كه دارم مي نويسم در حقيقت بيكار نيستم اما خودمو بيكار كردم.
ديگه حوصلم سر رفته.بايد يه كاري بكنم،روزمرگي داره اذيتم مي كنه .
فكر كنم يه جور مرگ تدريجي است.اما مي خواهم شكستش بدم...
راستش زندگي هم كمي خسته ام كرده،تنهايي،تلاش بي خودي ،امتحانات و هزار و يك جور مشكل بزرگ كوچيك .اما خدائيش تا امروز جا نزدم گرچه گاهي كم آوردم ولي خيلي زود برگشتم.
***
انگار هرگز اين دنيا از حركت نخواهد ايستاد و سكون حقيقت ندارد ،حركت و تغيير،حكمي است ازلي.
براستي كه همه چيز تند يا كند تغيير مي كند .اگر اين تغيير در اختيار انسانها بود اكثرا تاب آنرا نداشتند و ترجيح مي دادند هميشه ثابت و بدون تغيير بمانند.
***
يه شوخي با مزه با بزرگان سينما.اينجا را كلبك كنيد.