تبليغاتX
نی زن در آستانه ی سپیده دم
یک روز زیبا

امروز با یکی از بچه ها رفته بودم کوه .خیلی حال داد ٬به همین دلیل می خواهم درباره امروز بنویسم .

راستش هر وقت می روم تو دل طبیعت احساس خوشایندی دارم ٬اما کم پیش میاد بتونم دور از هیاهوی اطرافیان به طبیعت و عظمتش فکر کنم ٬اما امروز توانستم این عظمت را درک کنم .احساس عجیبی بود احساسی مثل احساس باشکوه آزادی یا به زیبایی عشق٬هر چی بود بی نظیر بود.

رفتیم یه جای بلند. بالاترین جایی که می توانستیم بریم ٬پائین تر یه چشمه بود دور اطراف هم پر درخت٬به یکی از آن درخت ها تکیه دادم و سیگاری آتش زدم و به آسمان٬صخره ها و باریکه ی ابی که از صخره ها به پائین جاری بود خیره شدم .باد دود را از جلوی چشمام رد میکرد.حس میکردم آزاد آزادم....

یهو یک صدایی اومد: دیره باید بریم٬راستم می گفت .دیر بود باید می رفتیم . 

هر چی از طبیعت دور تر میشدیم آن احساس کمتر می شد تا اینکه اصلا به کلی از بین رفت.رسیده بودیم وسط این شهر لعنتی ٬ دود و دم داشت خفم می کرد. هوا عین جهنم بود.همش به خودم بد و بیراه گفتم که وقتی هم میرم یه جا که از دست این دود و دم راحتم٬ خودم دود راه می اندازم.

همچی گذرا بود. آن لحظه ها رفت انگار هیچ وقت نبودن.باید بر می گشتم یه سری کارهای مزخرف و تکراری را انجام میدادم برای فردا٬فردا هم باید ساعت یک ربع به هفت از خانه در بیام که دیر نرسم بعد دوباره.... .انگار این دور زدن و تکرار تا ابد ادامه داره.

اما امروز به این نتیجه رسیدم که زندگی اگر فقط برای درک این لحظه های ناب باشد پس ارزش ادامه دادن را دارد. حتی اگر این لحظه ها خیلی کوتاه باشند.

خیلی خستم .بیشتر از این نمی توانم بنویسم .اما آخرم یک قسمت از شعر" آرش کمانگیر" از "سیاوش کسرایی" را مینویسم شاید شما هم مثل من از خواندنش لذت بردین:

"گفته بودم زندگي زيباست
گفته و ناگفته اي بس نكته ها كاينجاست
آسمان باز
 آفتاب زر
 باغهاي گل
دشت هاي بي در و پيكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهي در بلور آب
 بوي خاك عطر باران خورده در كهسار
 خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
 آمدن رفتن دويدن
عشق ورزيدن
در غم انسان نشستن
پا به پاي شادماني هاي مردم پاي كوبيدن
كار كردن كار كردن
 آرميدن
چشم انداز بيابانهاي خشك و تشنه را ديدن
 جرعه هايي از سبوي تازه آب پاك نوشيدن
 گوسفندان را سحرگاهان به سوي كوه راندن
 همنفس با بلبلان كوهي آواره خواندن
در تله افتاده آهوبچگان را شير دادن و رهانیدن 
 نيمروز خستگي را در پناه دره ماندن
 گاه گاهي
 زير سقف اين سفالين بامهاي مه گرفته
 قصه هاي در هم غم را ز نم نم هاي باران شنيدن
 بي تكان گهواره رنگين كمان را
 در كنار بان دیدين
يا شب برفي
 پيش آتش ها نشستن
دل به روياهاي دامنگير و گرم شعله بستن
آري آري زندگي زيباست
 زندگي آتشگهي ديرنده پا برجاست
گر بيفروزيش رقص شعله اش در هر كران پيداست
 ورنه خاموش است و خاموشي گناه ماست "

+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1385ساعت 23:48 توسط امین |